المحقق السبزواري
670
روضة الانوار عباسى ( در اخلاق و شيوه كشور دارى ) ( فارسى )
ميان خلق انبوه كه به افاده مشغول بود . چون مجلس خلوت گشت ، باز با جالينوس گفت : « مىخواهم كه سرّى با تو در مياننهم كه در افشاى آن بيم جان است » . و جالينوس اخفا قبول نموده ، باز او را به حال خويش شناسا گردانيد و حكيم او را به منزل خود برده ، شخصى را به تفقّد و تعهّد او بگماشت و مدّت يك سال به معالجهء او مشغول بوده ؛ مويهاى ملك كه ريخته بود ، رستن آغاز نهاد و بعد از يك سال ديگر ، مرض به تمامت زايل شد و اخلاق سيّئهء ملك باز به صفات حسنهء يونانيان مبدّل گشت . جالينوس زاد و راحله مهيّا داشت و يكى از شاگردان خود را كه بر وى وثوقى تمام داشت ، ملازم ملك گردانيده ، او را به جانب ديار مغرب گسيل گردانيد . و ملك باز به ملك خويش بازگشته ، ناگاه سپاهى و رعيّت او را صحيح و سالم ديده استبشار « 1 » نمودند و پسر بزرگترش كه بعد از غيبت او متكفّل امور ملك شده بود ، حكومت را به پدر بازگذاشت و ملك باز بار ديگر بر سرير حكومت متمكّن گشته ، هداياى بسيار و تحف بىشمار از اقمشهء نفيس و جواهر قيمتى و مراكب بادرفتار و كنيزكان خورشيدرخسار به شاگرد جالينوس تسليم نمود تا نزد استاد خود برد و او را نيز به مراحم خسروانه و عواطف شاهانه سرافراز ساخت و كتابتى به جالينوس نوشت [ مشعر ] « 2 » به شكر و سپاس و در آن نامه درج كرد كه مأمول و مطلوب آن است ديگر جناب حكيم ، كربت غربت نكشد و به وطن مألوف مراجعت نمايد . و همچنين تحف و هدايا جهت ملك بنفايس مرتّب گردانيد و مكتوبى نيز جهت او در قلم آورد مضمون آنكه : « مرا با تو در ملك و مال هيچ مضايقتى نيست و من برادر تو و دوستدار توام ، و هيچ فرقى ميان ولايت خود و مملكت تو نمىدانم و اشارت به هرچه فرمايى مترقّب و مترصّدم . و سبب و موجب اين محبّت و مودّت آنكه بنابر سعى تو با چنان حكيم فاضل كه در جهان شبيه و عديل ندارد آشنا شدم و به صحبت وى فايز گشتم . اكنون حاجت من به لطف تو آن است كه به خدمت او روى و از آن جناب درخواهى كه به وطن خويش آيد و به محقّرى كه نزد همّت به مقدار پرپشه وزن ندارد مضايقه نيست . و اگر عياذا باللّه ملتمس تو مقبول نيفتد ، من با طايفهاى از خواصّ خود متوجه آن صوب گشته از او التماس خواهم نمود » .
--> ( 1 ) . شادى يافتن ، شاد شدن . ( 2 ) . نوشتهء اصل نامشخص است ، اينجا با مقابله با مج نقل شد .