المحقق السبزواري
655
روضة الانوار عباسى ( در اخلاق و شيوه كشور دارى ) ( فارسى )
پايان آن ناپديد . خواستند كه مرا بيندازند ، فرياد برآوردم كه ، : « اين چه جاى است ؟ » گفتند : « ويل . » نعره از من برآمد و از هيبت بيدار شدم و چند روز از بيم آن مغاك بيمار بودم . بعد از آن ، تصدّقها نمودم و فرمودم كه عوض انگور اطفال را به ايشان رسانند و هرگز اين خواب را با هيچكس نگفتم . و در اين دولت در ديوان كار من به آن منتهى شد كه تا امرى بغايت ظهور نرسيدى و چند روز تفحّص و تحقيق آن واقع نگشتى ، از پيش من حكم آن صادر نمىشد و مقطع نمىيافت . و بسيار چنان بود كه اگر در امرى متردّد بودمى ، آن را گذاشتمى تا امرا حكم كردندى . فى الجمله ، به خصوصيّتى كه مرا با يكى از علما بود ، روزى با او گفتم : « اى شيخ ! حالتى دارم در غايت صعوبت و خوف آن شب و روز بر دل من غالب است » . فرمود : « كدام است ؟ » گفتم : « امروز هر امرى كه در مشرق و مغرب واقع است مرا حكم آن مىبايد كرد » . فرمود كه ، « اى خواجه ! اگر اين [ 168 ب ] عقده در راه نبودى ، وزير از اولياء اللّه بودى . چرا كه حكم به حقّ كردن و اجراى احكام حقّ نمودن را موازى عمل ثقلين داشتهاند « 1 » . امّا مشكل آن است كه مرد را براى حكم انگور به كنار ويل مىكشند ، نعوذ باللّه اگر حكم باغ نيز بودى ، در قعر آن افتادى و هرگز به وى خلاصى نشنيدى . » چون اين سخن بگفت ، دستش ببوسيدم و دانستم كه از اهل حقّ است . حكايت از بوزر جمهر پرسيدند كه ، « لايق منصب وزارت كه باشد ؟ » گفت : « كسى كه خصلتهاى حميده ، كه مستدعى دولت و وزارت است ، در وى موجود باشد » . گفتند : « آن خصال چند است ؟ » گفت : « چهار و سه و دو و يكى » . گفتند : « به تفصيل بيان كن » . گفت : « از چهار ، يكى ، هشيارى است . دوم ، بردبارى است كه مانع آيد او را كه پيش از فرصت خود را در كارها اندازد . سوم ، دليرى است كه در كارهاى بزرگ جريت كند . چهارم ، جوانمردى است كه مالهاى بزرگ را در نظر او خطرى نباشد و چون ياران بخواهند و
--> ( 1 ) . مر « دانستهاند » ضبط كرده است .