المحقق السبزواري
639
روضة الانوار عباسى ( در اخلاق و شيوه كشور دارى ) ( فارسى )
در باز كردم تا درآمدند ، و سپهسالارى بزرگ با ايشان بود . درآمد و به حرمت پيش من به دو زانوى ادب بنشست و گفت : خ اعزّك اللّه ! احمد بن أبى خالد تويى ؟ خ گفتم : خ آرى . خ گفت : خ امير التماس مىكند كه تشريف آوريد . خ من به خانه رفتم و وصيّتى كه داشتم با عيال بگفتم و بيرون آمدم . گفتم : خ مركب ندارم . خ جنيبتى « 1 » پيش كشيدند ، برنشستم و با ايشان نزديك طاهر بن حسين رفتم . چون بر وى سلام كردم ، گفت : خ احمد بن ابى خالد تويى ؟ خ گفتم : خ آرى . خ حال در حال نامهاى بر نيم تا كاغذ نوشته ، پيش من انداخت به خطّ فضل بن سهل ، مضمون آنكه ، در حال كه اين نامه به تو رسد احمد ابى خالد را هرجا باشد در اقطاع بغداد و اعمال آن طلب كنى و به مجلس خود حاضر گردانى و پنجاه هزار درم به او دهى و بيست مركب به او تسليم كنى [ 164 آ ] ، و او را مرفّه و محترم به حضرت امير المؤمنين فرستى و تأخير بدان راه ندهى . چون اين نامه برخواندم مسرّت ، و بهجت زياده شد و خوشدل و مستظهر گشتم و گفتم : خ بازگردم و استعداد كنم . خ گفت : خ البتّه توقّف را رخصت نيست . خ و در حال پنجاه هزار درم و بيست مركب حاضر كردند و به من تسليم كرد و گفت : خ در ساعت سوار شو . خ من آنقدر مهلت خواستم كه به خانه رفته مصلحتى كه بود در قلم آوردم ، و از آن مال بيشتر به خانه جهت عيال و فرزندان فرستادم و فرمودم تا آن نصف رقعهء يحيى بن خالد را بياوردند و وقت سحر از سراى طاهر سوار شدم و از بغداد بيرون آمدم و به هر شهر كه بگذشتم ، مرا استقبال كردند و خدمت كردند تا وقتى كه مرفّه و آسوده در نعمت و حرمت به درگاه فضل بن سهل رسيدم به مرو ، و فضل را از رسيدن من اعلام كردند . چون داخل مجلس او شدم و شرط خدمت بهجا آوردم ، گفت : خ احمد بن ابى خالد الكاتب تويى ؟ خ گفتم : خ آرى . خ فرمود كه ، خ بازگرد و به منزل خويش رو تا بياسايى . خ بنابر سخن او بازگشتم و ندانستم كه كجا روم تا خادمى بيامد و مرا به سرايى برد به انواع فروش و آلت و امتعه و اسباب و ثياب در وى مهيّا و سه روز در نعمت و سرور بگذرانيدم . روز چهارم جامهء سياه ، كه شعار عباسيان است ، پوشيدم و روى به درگاه ذو الرّياستين فضل بن سهل نهادم و او را سواره يافتم . بر در سراى عزم خدمت خليفه داشت . من در حال پياده شدم و دستش ببوسيدم و سوار شدم تا به در
--> ( 1 ) . اسب يدك .