المحقق السبزواري

582

روضة الانوار عباسى ( در اخلاق و شيوه كشور دارى ) ( فارسى )

دست من افتاده است و بر بازوى من است . و خاصيتش آن است كه هركجا زهرى باشد يا با كسى يا در طعامى يا در شرابى ، چنان كه بوى زهر به ايشان رسد ، در حال به جنبش آيند و بر يكديگر زدن گيرند و بيقرار شوند . و من بدانم كه زهر در آن مجلس حاضر كرده‌اند و احتياط آن به‌جا آورم . تو چون پاى بر ايوان نهادى ، مهره‌ها شروع در جنبيدن كردند . هرچند پيشتر مىآمدى ، جنبش ايشان تيزتر مىشد . چون در پيش من بنشستى ، خويشتن را بر يكديگر مىزدند . مرا هيچ شك نماند كه اين زهر با تو است و اگر به جاى تو كسى ديگر بودى ، هيچ القا نكردمى . و چون تو را بازگردانيدند ، مهره‌ها ساكنتر مىشد [ ند ] « 1 » و تا تو از سراى بيرون نشدى ، قرار نگرفتند . » آنگه از بازو بگشاد و به جعفر نمود و گفت : « تو هرگز در جهان عجبتر از اين چيزى ديده‌اى ؟ » و همهء بزرگان در آن مهره‌ها به تعجّب نگاه مىكردند . جعفر گفت : « من در جهان دو امر عجيب ديده‌ام كه مثل آن نديده‌ام . يكى آنكه با ملك مىبينم و يكى با ملك طبرستان ديدم . » سليمان گفت : « آن چگونه چيزى بود ؟ بازگوى تا بشنوم . » جعفر گفت : « چون فرمان ملك به والى بلخ رسيد كه بنده را به جانب دمشق روانه كند ، بنده برگ راه بساخت و روى به خدمت نهاد و از نيشابور آهنگ طبرستان كردم كه در آنجا بضاعتى داشتم . چون به طبرستان رسيدم ، ملك طبرستان استقبال كرد و بنده را در شهر آمل در سراى خويش فرود آورد و نزل و علوفه فرستاد . هر روز در خوان و مجلس با هم بوديم و هر روز به‌جايى ديگر به تماشا مىرفتيم . روزى در ميان خرّمى بنده را گفت : خ هرگز تماشاى دريا كرده‌ايد ؟ خ گفت : خ نى خ گفت : خ فردا به تماشاى دريا ميهمان منى خ گفتم : خ فرمان تو راست . خ بفرمود تا ملّاحان جهت فردا كشتيها راست كنند و ساخته باشند . ديگر روز ، ملك بنده را به لب دريا برد و در كشتى نشستيم و مطربان سماع بركشيدند و ملّاحان كشتى براندند و در ميان دريا بردند و من و ملك تنگ به يكديگر نشسته بوديم ، چنان كه ميان ما واسطه نبود . و انگشتريى در انگشت داشت نگين آن ياقوت سرخ ، بغايت نيكو و صافى و رنگين ، چنان كه بنده از آن نيكوتر نديده بودم و از جهت نيكويى هر زمان در آن انگشتر نگاه مىكردم .

--> ( 1 ) . از مر افزوده شد .