المحقق السبزواري

574

روضة الانوار عباسى ( در اخلاق و شيوه كشور دارى ) ( فارسى )

قومى از حواشى . نردبانى فروگذاشتند تا آن گروه به آن عمارت برآمدند . نگاه كردند ، شطرنجى ديدند و نردى و دوات و قلم و كاغذ و سفره‌اى نان و دو سبوى آب و كوزه و حصيرى افكنده . حاجب گفت : « برخيزيد كه فخر الدوله شما را مىخواند . » و ايشان را نزد فخر الدّوله برد ، و صاحب بن عبّاد نزد فخر الدّوله نشسته بود . فخر الدّوله از ايشان پرسيد كه ، « شما چه قوميد و به چه كار هر روز بر آن عمارت بالا مىشويد ؟ تماشا يك روز و دو روز و ده روز باشد . مدّتهاست كه شما هر روز اين كار مىكنيد . راست بگوييد . » ايشان گفتند : « بر ملك و همه‌كس پوشيده نيست كه ما نه دزديم و نه زن كسى را فريفته‌ايم و نه فرزند و غلام كسى را از راه برده‌ايم ، و نه از ما كسى هرگز روزى به شكوه و گلايه نزد ملك آمده . اگر ملك ما را به جان امان دهد ، بگوييم كه ما چه قوميم . » فخر الدّوله گفت : « شما را امان دادم به جان و تن و مال . » و بر آن سوگند ياد كرد ، چه پيشتر ايشان را مىشناخت . چون امان يافتند و به جان ايمن شدند ، گفتند : « ما قومى دبيران و متصرّفانيم معطّل مانده در روزگار تو و محروم و بىنصيب از دولت تو . كسى ما را شغلى و عملى نمىفرمايد و نوازشى نمىكند . و مىشنويم كه در خراسان پادشاهى پديد آمده است كه او را محمود مىخوانند و اهل فضل را و هركه را در او هنرى و دانشى هست خريدارى مىكند و ضايع نمىگذارد . اكنون ما دل به او بسته‌ايم و اميد از اين مملكت بريده . هر روز بر آن عمارت برآييم و شكايت روزگار با يكديگر بگوييم و هركه از راه در رسد از او خبر محمود بپرسيم . و به دوستانى كه ما را در خراسان باشند نامه‌ها مىنويسيم و احوالها و خبرهاى اين ملك بازنماييم و طلب دوستى مىكنيم تا به جانب خراسان رويم . و ما قومى صاحب عياليم و درويش گشته‌ايم . به حكم ضرورت خانه و زاد و بود مىگذاريم و به جهت طلب شغل و عمل رغبت به بلاد غربت مىكنيم . حال خود گفتيم . اكنون فرمان پادشاه راست . » فخر الدّوله كه اين بشنيد ، روى به صاحب كرد و گفت : « چه صلاح مىبينى ؟ ما را چه بايد كرد با اينها ؟ » صاحب گفت : « ملك ايشان را امان داده و اهل قلمند و مردم آدمىزاده‌اند ، و بعضى را بنده مىشناسم و كار اهل قلم به بنده تعلّق دارد . شغل ايشان به بنده بازگذارند تا آنچه واجب باشد بنده در حقّ ايشان كفايت كنم ، چنان كه فردا خبر