المحقق السبزواري

486

روضة الانوار عباسى ( در اخلاق و شيوه كشور دارى ) ( فارسى )

كه مرا بگويى كه در اين خمها چيست . » ملّاح گفت : « تو درويش فضولى . در اين خمها خمر است كه جهت خليفه آورده‌اند . امير المؤمنين مىخواهد كه مجلس خود را بدان بيارايد . » چوبى گران در آن زورق افتاده بود . شيخ ملّاح را گفت كه ، « آن چوب را به دست من بده . » ملّاح در خشم شد و شاگرد خود را گفت : « آن چوب به دست او ده تا ببينم كه چه خواهد كرد . » ملّاح برخاست و آن چوب به دست شيخ داد . شيخ آن چوب را به دست گرفت و متوجّه شكستن آن خمها شده يك‌يك را مىشكست و ملّاح فرياد مىكرد تا آنكه يونس بن افلح « 1 » ، كه شحنهء جسر بود ، با كسان خود رسيد و شيخ را بگرفتند و پيش معتضد ، كه خليفه وقت بود ، بردند و صورت حال تقرير كردند . و معتضد بغايت غيور بود و شمشير او پيش از سخن او بودى . جميع اهل بغداد بغايت اندوهگين شدند ، چه شك نداشتند كه شيخ را هلاك خواهد ساخت . و چون شيخ را حاضر ساختند ، معتضد بر كرسى آهنين نشسته بود و گرز بر دست مىگردانيد . بانگ بر شيخ زد و گفت : « تو كيستى كه اين چنين گستاخى مىكنى ؟ » شيخ فرمود كه ، « من محتسبم . » گفت : « به امر كه احتساب مىكنى ؟ » گفت : « به امر خداى و رسول . » گفت : « تو را كه محتسب گردانيد ؟ » شيخ فرمود كه ، « آنكه تو را پادشاهى داد ، مرا محتسبى داد . » معتضد ساعتى سر در پيش افكند . آنگاه ، سر برآورد و گفت : « تو را چه چيز بر اين داشت كه اين خمها شكستى ؟ » شيخ گفت : « شفقّت در حقّ تو و در حقّ رعيّت تو . » گفت : « در حقّ من چگونه ؟ » گفت : « منكرى كه تو در ازالهء آن تقصيرى رواداشتى آن را از تو منع كردم و تو را از گرفتارى آن در روز قيامت خلاصى دادم . » گفت : « در حقّ رعيّت من چگونه ؟ » گفت : « بنابر آنكه به ارتكاب تو محرّمات را ، مردم بر معاصى دلير مىگردند . چون تو از حرام بازايستى ، ديگران دليرى نتوانند كرد ، چه عامهء خلق در صلاح و فساد تابع پادشاهند . اگر او را بر نهج صلاح بينند ، همه طريق صلاح پيش گيرند و ثواب همه او را جمع گردد و اگر فساد مشاهده نمايند ، ايشان نيز در فسق و فجور كوشند و و بال آن همه به پادشاه عايد گردد . پس هم در حقّ تو مهربانى كردم و هم در حقّ رعيّت تو . غرضى نداشتم مگر خشنودى حقّ - جلّ و علا . » معتضد به گريه درآمد و گفت : « اين كار

--> ( 1 ) . اخلاق محسنى ، ص 116 : « يونس افلج » .