المحقق السبزواري
465
روضة الانوار عباسى ( در اخلاق و شيوه كشور دارى ) ( فارسى )
عمّال شهر پرسيد كه ، « مزدورى را در اين شهر هر روز چه مقدار اجرت مىدهند ؟ » گفتند : « چهار درم . » گفت : « مرا هر روز چهار درم اجرت مزدورى از بيت المال مسلمانان بس است تا عيال من بدان زندگانى كنند و من به مصلحت مسلمانان قيام نمايم . » نقل است كه او را نوزده فرزند بود . آن روز كه وفات مىكرد به غير از مصحفى و شمشيرى در خانهء او هيچ نبود . شخصى از اقرباى او برخاست و گفت : « اى امير المؤمنين ! كارى كردى كه هرگز هيچكس چنين نكرد . » گفت : « چه كردم ؟ » گفت : « اموال خود را تلف كردى و فرزندان خود را محتاج گذاشتى . » گفت : « من روزى كسى به فرزندان خود نتوانم داد و روزى فرزندان خود به كسى ندادم ، و فرزندان من پس از من از دو حال بيرون نباشند ، يا صالح باشند يا فاسق . اگر صالح باشند ، خداى عز و جلّ بندگان صالح خود را فرونگزارد و اگر فاسق باشند ، خود دشمن حقّند . غم دشمنان حقّ چرا خورم ؟ » نقل است كه چون با او بيعت كردند ، مراكب خلافت را آوردند و هر چهارپايى را سايسى « 1 » داشت . گفت : « اينها چيست ؟ » گفتند : « مراكب خلافت است . » گفت : « چهارپاى من اوفق « 2 » است به حال من . » و بر مركب خود سوار شد و آنها را ردّ نمود . وقتى كه بيعت بر او قرار گرفت ، با زوجهء خود ، فاطمه بنت عبد الملك ، گفت : « اين مال و زيور و جواهرى كه دارى از مال مسلمانان است . اگر صحبت من مىخواهى ، آنها را به بيت المال مسلمانان ردّ كن كه من و تو و آنها در يك خانه نمىتوانيم بود . » آن زن اطاعت نمود و بعد از فوت عمر عبد العزيز چون برادر آن زن ، يزيد عبد الملك [ حكومت : 101 - 105 ق . ] ، به خلافت نشست با خواهر خود گفت : « عمر بر تو ظلم كرد كه اين اموال را از تو گرفته ، به بيت المال فرستاد . اين اموال را الحال بگير . » [ وى ] امتناع كرد و گفت : « من آن نيم كه اطاعت او كنم در زندگى ، و عصيان او ورزم در مردگى . » از مسلم بن عبد الملك نقل است كه به عيادت عمر بن عبد العزيز رفتم . ديدم كه در بر او پيراهن چركين بود . به زوجهء او ، فاطمه ، گفتم : « بشوييد جامههاى امير المؤمنين را . » گفت : « چنين مىكنيم . » نوبت ديگر كه رفتم ، آن پيراهن به حال خود بود . گفتم : « به شما
--> ( 1 ) . رامكننده ، تربيتكننده . ( 2 ) . سازگارتر ، شايستهتر .