المحقق السبزواري
396
روضة الانوار عباسى ( در اخلاق و شيوه كشور دارى ) ( فارسى )
حكايت آوردهاند كه روزى حضرت امام حسين عليه السّلام به راهى مىگذشت . جماعتى از كودكان را ديد كه چيزى مىخوردند . كودكان حضرت را گفتند : « با ما « 1 » موافقت كن و با ما انگشت بر نمك زن . » حضرت از اسب فرود آمد و با ايشان بنشست و طعام بخورد . پس ، با ايشان بگفت : « من با شما طعام خوردم . اكنون با من موافقت نماييد و به وثاق من آييد تا طعامى كه باشد به يك جا تناول كنيم . » پس ، آن كودكان را به خانه برد و طعامى كه داشت حاضر ساخت و با كودكان بخوردند . آنگاه حضرت فرمود : « كرم ايشان زياده بود ، چه ايشان در كرم سابق بودند و آنچه داشتند پيش آوردند ، و ما آنچه داشتيم تمام نياورديم و آن كمال انصاف از آن تواضع زياده بود . » حكايت آوردهاند كه روزى معتصم خليفه كه از اعاظم خلفاى آل عبّاس است شكار فرموده بود . در اثناى آن از حشم دور افتاد و از لشكر جدا ماند . در اثناى راه پيرى را ديد كه خرى را خار بار كرده بود و آن بار افتاده و پير منتظر مانده تا كسى برسد و او را يارى دهد و بار بر پشت درازگوش وى نهد . معتصم خليفه چون حيرت پير بديد ، از اسب فرود آمد و آن پير را يارى داد تا بار بر پشت خر نهاد و خود بگذشت . كار پير به جايى رسيد كه خر بفروخت و اسبى بخريد و خار بفروخت و كوشكى خريد . روزى معتصم به آن مرد برخورد ، گفت : « اين اسب از كجا آوردى ؟ » گفت : « روزى كريمى بر ما بگذشت و به نظر شفقت در ما نگريست . اين از آثار اشفاق او است . » حكايت آوردهاند كه عمر بن عبد العزيز كه از اعاظم خلفا بود ، در وقتى كه متقلّد خلافت بود
--> ( 1 ) . اصل : « من » .