المحقق السبزواري

370

روضة الانوار عباسى ( در اخلاق و شيوه كشور دارى ) ( فارسى )

حيطهء ضبط درآورديم . من به قتل او فرمان دادم . او آغاز تضرّع و زارى نموده ، گفت : « من چندان اسباب و اموال به شما مسلّم داشتم . از قتل من شما را چه حاصل شود ؟ خصوصا كه ارادهء حجّ دارم و ارادهء سفر مكّه تصميم داده از خانه بيرون آمده‌ام . بىجهت خود را به و بال خون من گرفتار مسازيد . » تنى چند از جوانان كه رفقاى من بودند گفتند : « دست از او بايد داشت كه به سفر مكّه مىرود . » چون جوان به جان امان يافت ، گفت : « چون شما احسان چنين در حقّ من كرديد ، آن را تمام كنيد و اين اسب كه معلوم قيمت آن چند است به من دهيد . چه به هر طرف كه از اين بيابان روى آورم تا به‌آبادانى بيست فرسنگ بيش است ، و پياده چه‌سان از اين بيابان خونخوار جان بيرون برم اسب را نيز به او داديم . گفت : « تير و كمان مرا نيز شفقّت كنيد . چه مىشايد كه در اين بيابان سبعى قصد من كند تا به آن دفع صايل « 1 » توانم كرد و بدين بهانه تير و كمان را بستد و يك سر تير از ما دور شده ، گفت : « اى ياران ! شما را به من منّت جان است . از ميان مال من بيرون رويد تا مهمّ من با شما به دشوارى نينجامد . و اللّه كه اگر عناد و لجاج ورزيده مال مرا به من نگذاريد ، يكى را از شما زنده نگذارم . » مرا از فعل او خنده آمد . گفتم : « غالبا جنون تو را بر اين سخنان مىدارد يا از جان سير آمده‌اى ؟ » جوان تير در كمان نهاده ، متوجّه ما شده . فرمودم تا تنى چند رفته او را بگيرند . چون سواران از جاى خود حركت كردند ، يكى را چنان تيرى بر سينه زد كه از مهرهء پشتش بيرون رفت و تيرى ديگر افكنده ، سوارى ديگر را بر زمين انداخت و در يك لحظه پنج مبارز را بر زمين زد . پس ، به هيأت اجتماعى متوجّه او شديم و جوان به هر طرف مىتاخت و به هر تيرى سوارى را از پشت زين بر زمين مىانداخت و تا قريب بيست نفر را بكشت . ناچار از ميان اسباب او بيرون رفتيم ، جوان در تاخت و از ميان اسباب خود تير دسته‌اى بيرون آورده و در تركش ريخت و سر در پى ما نهاد . گفتيم : « اى جوانمرد ! از ميان مال تو بيرون رفتيم و ما را بر تو حقّى عظيم است و مع ذلك بيست نفر از ما كشتى . اكنون بگذار تا سر خود گيريم . » قبول نكرد و گفت : « اگر اوّل مىرفتيد كه مرا

--> ( 1 ) . از مادّهء « صول » به معنى حمله كردن و هجوم بردن .