المحقق السبزواري
335
روضة الانوار عباسى ( در اخلاق و شيوه كشور دارى ) ( فارسى )
امير المؤمنين صلّى اللّه عليه و إله كرد و گفت : « يا على ! از فلان وجوه چيزى مانده است ؟ » گفت : « نه . » حضرت را حيرتى دست داد . من پيشتر آمدم و گفتم : « يا رسول اللّه ! اگر خواهى من تو را زر دهم و به سلم « 1 » خرما خرم و از خرماستان معيّن به وقت انقضاى مدّت خرما به من تسليم كنى . » حضرت صلّى اللّه عليه و إله فرمود كه ، خرما از خرماستان معيّن به تو نفروشم ، امّا تو را خرماى نيكو بدهم ، چون وقت شود . پس ، دينارى چند به حضرت دادم و از وى خرما به سلم خريدم و او زر به اعرابى داد و من منتظر بودم تا وعده برسد ؛ تا وقتى كه وعده نزديك شد و هنوز يك هفته مانده بود . روزى به صحرا رفته بودم ، حضرت صلّى اللّه عليه و إله را ديدم كه به جنازهء كسى بيرون آمده بود و در سايهء درختى نشسته و هريك از اصحاب آن حضرت به گوشهاى نشسته بودند . من گستاخوار رفتم و گريبان حضرت بگرفتم و گفتم : « اى پسر ابو طالب ! « 2 » شما را نيكو شناسم كه مال مردم بستانيد و مماطلت و مدافعت پيش آريد و بدعزيمى شما بر همگنان ظاهر است ، هيچ مىدانى كه از مهلت من چند مانده كه تمام شود و در مماطلت سعى مىنمايى ؟ » من اين سفاهت مىكردم كه ناگاه ، از پس آوازى هايل شنيدم . ديدم كه عمر بن الخطّاب شمشيرى كشيده بيامد و گفت : « اى سگ ! دور شو . » و خواست كه شمشير بر من زند . حضرت صلّى اللّه عليه و إله او را از آن منع كرد و گفت : « اى عمر ! اين زيادتى حاجت نيست . مرا وصيّت بايست كرد به نيكو عزيمى و او را وصيّت بايستى كرد به كريمى و حليمى . » و گفت : « اى عمر ! برو و حقّ وى از فلان خرما به او تسليم كن و بيست پيمانهء ديگر زياده از حقّ وى به وى ده ، به كفّارهء آنكه او را ترسانيدى . » پس ، عمر مرا ببرد و حقّ من بداد و چون بيست پيمانهء ديگر بداد ، من گفتم : « يا عمر ! اين چه لطف است ؟ » گفت : « اگر به دست عمر بودى ، تو را عمر نبودى ، و ليكن چه كنم
--> ( 1 ) . خريد و فروش كردن غلّه و مانند آن ، به گونهاى كه فروشنده مبلغ كالاى فروخته شده را پيشاپيش دريافت مىكند و جنس را پس از انقضاى مدتى معيّن به خريدار تحويل مىدهد . امروزه به سلف خرى مشهور است . ( 2 ) . بايد گفته شود : « اى پسر عبد الله ! » ممكن است مخاطب ، على ( ع ) بوده باشد و بر اثر تلخيص و عدم اصلاح عبارات چنين اشتباهى بروز كرده باشد .