المحقق السبزواري
329
روضة الانوار عباسى ( در اخلاق و شيوه كشور دارى ) ( فارسى )
به پشت ديوار انداخت . من رفتم و خرما را برداشته ، نزد حضرت بردم . حضرت به آن غلام گفت : « اى فلان ! تو گرسنه مىشوى ؟ » گفت : « نه ، اى سرور من ! » گفت : « برهنه مىباشى ؟ » گفت : « نه . » فرمود : « پس ، چرا اين را برداشتى ؟ » گفت : « آن را خواستم . » فرمود : « برو از تو باشد . » و فرمود [ به ] « 1 » او بگذاريد . حكايت نقل است كه شخصى سلمان رضى اللّه عنه را دشنام داد . سلمان فرمود : « اى برادر ! اگر در موقف قيامت ترازوى من به بدى گران گردد ، من بدتر از آنم كه تو مىگويى و اگر ترازوى من به نيكى گران گردد ، آنكه تو مىگويى مرا هيچ زيان نخواهد داشت . » حكايت نقل است كه مالك اشتر ، كه از اعاظم و خواصّ اصحاب و امراى لشكر حضرت امير المؤمنين عليه السّلام و در شجاعت و دليرى مثل است ، روزى در بازار كوفه مىگذشت . بىجهتى شخصى نسبت به او سفاهت و اهانت نمود . مالك چيزى نگفت و درگذشت . كسى به آن شخص گفت كه ، « مگر تو اين را نشناختى ؟ اين مالك اشتر است . » و برخى از اوصاف او برشمرد . آن مرد چون دانست كه آن مالك بوده ، بسيار خايف شد و گمان آن كرد كه مالك در مقام انتقام او درخواهد آمد . بر اثر او روان شد كه شايد او را دريابد و عذر گناه خود بخواهد . چون تفحّص او كرد ، معلوم نمود كه مالك به جانب مسجد روان شده . از عقب او به مسجد آمد ؛ ديد كه مالك به نماز مشغول است . در گوشهاى مخفى شد ؛ ديد كه مالك از نماز فارغ شده و جهت او از خداى عز و جلّ مغفرت مىطلبد . حكايت نقل است كه ابراهيم بن ادهم روزى در صحرايى بود . مردى سپاهى به او رسيد و
--> ( 1 ) . اضافه از مر است .