المحقق السبزواري
264
روضة الانوار عباسى ( در اخلاق و شيوه كشور دارى ) ( فارسى )
يحيى بن خالد خود مرا مىديد و حركات مرا مطالعه مىكرد و من از ترس يحيى بيمناك و از آن غافل تا نزديك پرده رسيدم كه قدم در دهليز نهم . مرا بازگردانيدند . من از طبق و زر نوميد شدم و مرا پيش يحيى بردند . چون به او نزديك شدم ، فرمود كه ، بنشين . بنشستم . از حال من پرسيد كه ، كيستى و از كجايى ؟ من تمامت قصّه شرح دادم تا به اينجا رسيدم كه فرزندان و عورتان را گرسنه در فلان مسجد نشاندهام . مرا تسلّى داد و از جانب ايشان مطمئن ساخت . پس ، فرمود كه ، موسى را آواز دهيد . [ چون بيامد ] « 1 » گفت : اى پسر ! اين مرد ، مردى است از صاحبان نعمت و ثروت . نوايب « 2 » روزگار و حوادث ايّام او را به اين روز افكنده و از وطن اصلى آواره شده . او را با خود اختلاط ده و با او نيكويى كن . موسى مرا به سراى خويش برد و خلعت فاخر ارزانى داشت از جامههاى خاصّ خود . و آن روز و آن شب نزد او در شادى و عيش بودم . روز دوم برادر خود ، عبّاس را آواز داد و گفت : وزير اين را به من سپرده است و مرا در اعزاز و اكرام او وصيّت فرموده . مىخواهم سوار شوم و به سراى امير المؤمنين روم . امروز به نزديك تو خواهد بود ، بايد كه در مراعات او مبالغه نمايى . عباس مرا به سراى خود برد و با من به طريقى سلوك نمود كه برادرش موسى . و همچنين ، هر روز ديگر دست من مىگرفتند و مىبردند و ضيافت و دلدارى مىنمودند تا روز دهم نزد جعفر بن يحيى بردند مرا . و يك شب در سراى او بودم ، چون بامداد شد ، خادمى بيامد و گفت : برخيز و بر « 3 » سر عيال خود رو . با خود گفتم : اگر فايدهء توقّف ده روز همان طبق زر و نثار بيش نخواهست بود ، كاشكى من همان روز نزد عيالان خود رفته بودمى و بعد از آنكه من از اين سرا بيرون روم ، مرا كه به يحيى بن خالد رساند . برخاستم و متردّدوار مىرفتم و خادم پيش مىرفت تا مرا به سرايى درآورد ، در غايت نزهت « 4 » و خوشى و نهايت خرّمى و دلكشى و به اصناف فرشها و پردههاى خوب آراسته . چون به ميان سرا رسيدم ، فرزندان و عيالان را ديدم در صحن آن سراى مىخراميدند و جامههاى اطلس و ديبا پوشيده و صد هزار درهم و ده هزار دينار آنجا صلت آورده بودند و نهاده [ بودند ] و خادم قبالهء دو ده معمور با تمامت
--> ( 1 ) . اضافه از مر است . ( 2 ) . مفرد آن « نايبه » است به معنى « مصيبت شديد » . ( 3 ) . اصل : « با » . اينجا از نسخهء مر نقل شد . ( 4 ) . خوش و خرّمى .