المحقق السبزواري

244

روضة الانوار عباسى ( در اخلاق و شيوه كشور دارى ) ( فارسى )

حكايت كرده‌اند كه در ايّام پادشاهى جيسنك « 1 » در اين شهر مسجدى بود كه مسلمانان در آن نماز كردندى ، و در آن مسجد مناره‌اى كه بر آن بانگ نماز گفتندى . و جماعتى كافران را بر آن داشتند كه با مسلمانان جنگ كردند و آن مناره را خراب كردند و مسجد را بسوختند و هشتاد مرد مسلمان را بىجنايتى به تيغ بگذرانيدند . و جماعت مسلمانان را خطيبى بود كه او را خطيب على مىگفتند ، از پيش ايشان بگريخت و به نهر واله رفت . و از خواصّ و مقرّبان پادشاه هند ، كه او را « راى » « 2 » گويند ، كسى به او التفات نكرد و او را معاونت ننمود ، و هركس در نصرت اهل كيش خود سعى كند . پس ، روزى كه راى ارادهء رفتن شكار داشت خطيب بر رهگذر شاه ، در صحرا در پس درختى ، بنشست . چندانكه راى برسيد برخاست و او را قسم داد كه چندان باشد كه سخن او استماع نمايد . پس ، صورت حال را در ضمن قصيده‌اى كه به لغت هندى پرداخته بود معروض راى گردانيد . راى چون اين تظلّم بشنيد ، او را به يكى از خواصّ سپرد و گفت : « اين مرد را محافظت مىكن و تيمار او مىدار ، تا وقتى كه از تو خواهم او را به حضرت من آر . » پس ، بازگشت و وزير را گفت : « من سه روز در حرم خلوتى خواهم كرد و بار نخواهم داد ، بايد كه امور ملك را مضبوط دارى و مرا زحمت ندهى . » چون شب درآمد ، راى بر جمّازه نشست . و از نهر واله تا به كنبايت چهل فرسنگ است . راى به يك شبانه روز جمّازه براند و به آنجا رفت و خود را ناشناخته كرده و لباس بازرگانان پوشيده و شمشير حمايل كرده بيامد و به شب داخل شهر كنبايت شد . دور بازار به هر موضعى ساعتى بايستاد و تفحّص كرد و از هركس بشنيد كه بر مسلمانان ظلم رفت و بىگناه كشته شدند ، و احوال معلوم كرد و مطهره « 3 » را از آب دريا پر كرد و بازگشت و روز سوم شبانگاه به نهر واله رسيد . و روز ديگر بار داد و مقدّمان را حاضر كرد و خطيب را فرمان داد تا در بارگاه تظلّم كرد . و چون خطيب سخن خود بگفت ، جماعت

--> ( 1 ) . در اصل : « خشنك » و در مر « خشتك » ضبط شده ، اينجا از جوامع الحكايات ، ص 111 نقل شد . ( 2 ) . « راى » يا « راج » و يا « راجه » واژه‌اى است سانسكريت ، به معنى سلطنت كردن و حكومت كردن ، و لقب و عنوانى بوده است كه در قديم به پادشاهان و امرا و فرماندهان هند مىدادند . رك : معين ، فرهنگ فارسى ، ج 2 ، ذيل راجه ؛ فرهنگ عميد ، ج 2 ، ذيل راى . ( 3 ) . آفتابه ، ابريق .