المحقق السبزواري

242

روضة الانوار عباسى ( در اخلاق و شيوه كشور دارى ) ( فارسى )

بعضى خلفاى ديگر منقول است . حكايت امير اسماعيل سامانى « 1 » از پادشاهان مشهور به عدالت است . يكى از سير حميده و آثار « 2 » مرضيهء او آن بود كه در روزهاى برف و باران سوار شدى و در ميدان بايستادى ، تا اگر كسى را حاجتى بودى مظلمهء آن را بشنودى و داد مظلوم بدادى . پس ، چون مدّتى در ميدان بايستادى و كسى را حاجتى نبودى ، از ميدان بيرون آمدى و گرد شهر برآمدى و ضعيفان را صدقه دادى و در وقت مراجعت دو ركعت نماز شكر بگزاردى ، بر آن توفيق كه يافته بودى ، و گفتى : « الحمد للّه كه حقّ امروز به قدر وسع و طاقت بگزاردم . » او را گفتند : « اى امير ! در روز برف و باران بزرگان از خانه‌ها بيرون نيايند و امير در اين ايّام سوار شود و رنج بر خود نهد . سبب آن چيست ؟ » جواب داد كه ، « در چنين روزها غربا دلتنگتر باشند . » روزى بر عادت معهود بر ظاهر « 3 » مرو مىگشت . در نواحى شهر شترى را ديد كه در كشتزارى آمده بود و آن را مىخورد . غلام را فرمود : « پياده شو و بنگر كه اين شتر داغ كه دارد . » غلام گفت : « داغ امير دارد . » بفرمود تا شتر را بگرفتند و سوارى را فرمود كه ، « برو و ساربان را بياور . » و خود هم در آن صحرا مقام كرد و سوار هم در ساعت قطاردار را بياورد ؛ بر جمّازه نشسته و آن شتر را طلب مىكرد . از وى پرسيد كه ، « شتر من در كشت مردمان چه مىكند ؟ » ساربان سوگند خورد كه ، اين شتر از دوش « 4 » بازرميده است و سحرگاه مرا معلوم شد كه گريخته است . از آن وقت تا حال بر جمّازه نشسته‌ام و او را مىطلبم . » امير گفت : « چون عذر تو مقبول افتاد ، صاحب كشت را حاضر گردان . » چون حاضر آورد ، گفت : « شتر من در كشت تو رفته است و بعضى از آن خورده . معهود آن كشت چند بوده است ؟ » مرد به راستى بگفت . امير فرمود كه همان ساعت بهاى غلّه به

--> ( 1 ) . مؤسّس سلسلهء سامانيان كه در سال 287 ق . در شهر بخارا بر تخت نشست و به عدالت و انصاف و تقوا شهره بود . سال مرگ او 295 ق . است . مجمع الانساب ، ص 23 . ( 2 ) . در جوامع الحكايات ، ص 85 : « مآثر » . ( 3 ) . بيرون شهر . ( 4 ) . شب گذشته .