المحقق السبزواري

235

روضة الانوار عباسى ( در اخلاق و شيوه كشور دارى ) ( فارسى )

نه ؟ » گفت : « رفته باشد امّا ترسم كه بازآيد . » سلطان گفت : « به سلامت برو و هرگاه بيايد بىتوقّف مرا خبر ده . » مرد دعاى خير گفت و خواست بازگردد . او را بخواند و به وثاقيان « 1 » نمود و گفت : « هرگاه اين خواجه به درگاه آيد ، در شب يا در روز ، او را بىتوقّف به من رسانيد . » مرد بازگشت . بعد از دو شب آن ظالم مست خود را در خانهء آن مسلمان انداخت . آن بيچاره به هزار حيله ، راه خانهء سلطان محمود پيش گرفت . او را به خدمت سلطان رسانيدند . سلطان شرار شمشير آبدار را مخلب « 2 » ساخت و دادخواه را گفت : « آن روباه شيرنماى را كه بيشهء حرم تو شكار مىكند به من نماى تا شمشير سياست بر آن سگ بيازمايم و به يك ضربت شمشير او را در گور خوابانم ، تا بيش خود را خواب خرگوش ندهد . » مرد قدم در راه نهاد و محمود را بر سر آن مذموم فعل مردود قول آورد . سلطان آن ظالم را ديد در فراش آن زن چون اژدها بر دفينه خفته ؛ تيغ آبدار آتشبار فرود آورد و به زخم شمشير آن مردود را هلاك ساخت . پس ، روى به مظلوم آورد كه ، « از محمود خشنود شدى و انصاف خود را تمام يافتى ؟ » گفت : « بلى . » آنگاه محمود به روى افتاده ، سر به سجده نهاد و تسبيح حضرت كبريا به‌جا آورد و شكر آلاء « 3 » و نعماء به ادا رسانيد و چون از آن فارغ شد ، آن مرد را گفت : « اگر در خانه ماحضرى دارى بيار . » بيچاره گفت : « از پاى ملخى سليمان را ميزبانى چون توان كرد ؟ خفّاش خورشيد درخشان را سفره چگونه تواند كشيد ؟ » پس ، درويش گرد خانه برآمد . نان‌ريزه‌اى چند خشك يافت با قدرى آبكامه « 4 » پيش سلطان آورد . سلطان به رغبتى تمام آن مأكول را تناول كرد و شايد مدّت العمر به آن لذّت و مزّه چيزى نخورده باشد . گفت : « شيخا ! معذور دار كه از آن شب باز « 5 » كه آن غم دل با

--> ( 1 ) . « وثاقى » در دورهء غزنويان عنوان غلامى بود كه با غلامان ديگر در حجره‌هايى متّصل به سراى سلطنتى منزل داشت . ( 2 ) . ناخن درندگان و پرندگان شكارى ، چنگال . ( 3 ) . نعمتها . ( 4 ) . نان خورشى كه از شير و ماست و غيره سازنده با طعم ترش . ( 5 ) . يعنى از آن شب به اين طرف ( به نقل از پانوشت شماره 3 ، جوامع الحكايات ، ص 76 ) .