المحقق السبزواري

232

روضة الانوار عباسى ( در اخلاق و شيوه كشور دارى ) ( فارسى )

« اى ملك ! كدام مال و نعمت و دولت مرا بدان سعادت تواند بود كه هر روز روى مبارك تو را مىبينم و در سايهء عدل تو روزگار مىگذارم ؟ « 1 » » انوشيروان گفت : « اگر رضاى تو در آن نباشد كه بفروشى ، من تو را در بيع آن جبر نمىكنم . » پس ، بفرمود تا آن خانه را همچنان بگذاشتند و به هروقت كه بار دادى ، پيرزن آن گاو را بيرون بردى ، چنان كه بساط بارگاه از لوث آن آلوده شدى . داعيان حضرت و اركان دولت او مشاهده كردندى و هر كس كه كلبه محنت آن زال را در عين بارگاه انوشيروان بديدى ، بر عدل شامل او استدلال كردى و آن معدلت سبب بقاى ذكر جميل او شد . حكايت آورده‌اند كه روزى سلطان ملكشاه سلجوقى [ حكومت : 465 - 485 ق . ] در اصفهان به شكار رفته بود . شب درآمد . در ديهى نزول فرمود . چند تن از غلامان [ 56 ب ] او در حوالى ديه ماده گاوى يافتند كه آن را حافظى نبود . آن گاو را بسمل كردند و آتشى شگرف برافروختند و از آن قدرى كه شايسته‌تر بود كباب كردند . و آن مادّه گاو از ضعيفه‌اى بود كه با چهار يتيم از شير آن تعيّش مىنمودند . چون پيرزن از آن حال خبر يافت ، از خود بىخبر شد . به دل شب به سر پل زنده رود « 2 » ، كه بامداد گذر پادشاه از آنجا بود ، رفت و منتظر بنشست تا ركاب هميون سلطانى برسيد . برخاست و گفت : « اى پسر آلب ارسلان ! اگر بر سر پل زنده‌رود داد من ندهى ، به جلال ذو الجلال كه داد از تو به سر پل صراط بستانم و تا انصاف خود از تو نيابم ، دست مخاصمت از دامنت كوتاه نكنم . چون هرآينه انصاف من دادنى است ؛ نيكو انديشه كن كه از اين سر دو پل ، كدام اختيار مىكنى . » چون سخن پيرزن از سر سوز و درد بود ، مؤثّر افتاد و سلطان ملكشاه از ذكر ملك و دولت روى به مطالعه قهر و انتقام الهى آورد . پس ، گفت : « اى پيرزن ! چون بر سر پل

--> ( 1 ) . به معنى « مىگذرانم » است . ( 2 ) . زنده‌رود يا زاينده‌رود ، رودخانهء معروفى كه از دامنهء شرقى زردكوه بختيارى مقابل سرچشمهء كارون سرچشمهء مىگيرد و پس از مشروب كردن خاك اصفهان و گذر از جنوب شهر در باتلاق گاوخونى فرومىرود . معين ، فرهنگ فارسى ، اعلام ، ج 1 ، ذيل زاينده‌رود .