المحقق السبزواري
224
روضة الانوار عباسى ( در اخلاق و شيوه كشور دارى ) ( فارسى )
او را بگويى كه از فلان خشنود گشتم و به حقّ خود رسيدم . » گفتم : « چنين كنم كه او نيز مرا گفته است . » برخاستم و از سراى امير به نزديك پير خيّاط شدم و حال به او گفتم كه ، امير مرا بخواند و گرامى داشت و باقى زر بداد و جبّه « 1 » و دستارى به من پوشانيد و اين همه از بركات تو و سخن تو مىشناسم . چه باشد اگر اين دويست دينار از من مىپذيرفتى . برخاستم و به دل فارغ به دكّان آمدم . ديگر روز برّه « 2 » و مرغى چند بريان كردم و با طبقى حلوا و كليجهاى « 3 » چند پيش مرد خيّاط بردم و گفتم : « اى شيخ ! اگر زر قبول نمىكنى از من ، بارى اين قدر خوردنى قبول كن كه از كسب حلال من است ، تا دل من خوش گردد . » گفت : « قبول كردم . » دست فراز كرد و طعام بخورد و شاگردان را بداد . پس ، پير را گفتم : « مرا نيز حاجتى ديگر هست . اگر روا كنى بگويم . » گفت : « بگوى . » گفتم : « همه اميران و بزرگان را اين امير از جهت من سخن گفتند . هيچ سود نداشت و سخن هيچكس گوش نكرد و قاضى القضات در كار او عاجز شد . سبب چيست كه سخن تو را قبول كرد و هرچه تو گفتى در وقت به انجام رسانيد و زر من بداد ؟ اين حرمت و حشمت تو از كجاست ؟ نزديك آ [ ى ] و مرا بازگوى تا بدانم . » گفت : « تو از احوال من با امير المؤمنين خبر ندارى ؟ » گفتم : « نه . » گفت : « گوش دار تا بازگويم . » گفت : « بدان كه مرا سى سال است تا بر منارهء اين مسجد بانگ نماز مىگويم ، و كسب من از خيّاطى است و هرگز حرام نخوردهام و زنا و لواطه و كارهاى ناشايسته نكردهام . و در اين محلّه سراى اميرى است . يك روز نماز عصر بكردم و از مسجد بيرون آمدم تا به اين دكّان آيم . امير را ديدم مست و خراب « 4 » مىآمد و دست در چادر زنى جوان زده و او را به زور مىكشيد و آن زن فرياد مىكرد و مىگفت : « اى مسلمانان ! به فرياد من رسيد كه
--> ( 1 ) . جامهء گشاد و بلند كه فراز جامههاى ديگر پوشيد . ( 2 ) . در سياستنامه ، تصحيح اقبال ، ص 64 : « برگكى » . ( 3 ) . نان بزرگ روغنى ، كلوچه . در سياستنامه ، تصحيح هيوبرت دارك ، ص 74 و تصحيح اقبال ، ص 65 : « كليچه » آمده است . ( 4 ) . مست لا يعقل .