المحقق السبزواري

206

روضة الانوار عباسى ( در اخلاق و شيوه كشور دارى ) ( فارسى )

چهار سال در بند و زندان ايشان بماندم . و قيصر بيمار شد و سخت رنجور افتاد . براى به شدن او همهء اسيران را آزاد كردند ؛ چون خلاص يافتم ، ديگر بار ميان [ ناوكيان ] « 1 » آمدم و خدمت ايشان مىكردم ، چندانكه راه نفقاتى به دست آوردم و دلم بدان قوى بود كه بيست هزار دينار پيش قاضى بغداد نهاده بودم . بر اميد آن برخاستم و پس از ده سال به بغداد آمدم ، دست تهى و جامه كهنه شده و تن از رنج نزار گشته . پيش قاضى رفتم و سلام گفتم و پيش او نشستم و برخاستم . دو روز همچنين پيش او رفتم ، چون با من هيچ نمىگفت ، روز سوم پيش او رفتم و دير بنشستم . چون خالى شد ، نزديك او رفتم و نرمك او را گفتم : خ من فلانم پسر فلان . حجّ كردم و غزا كردم و مرا رنجها رسيد و هرچه با خود برده بودم همه از دست من برفت و بدين حال كه مىبينى بماندم و بر يك حبّه قادرى ندارم و مرا بدان دو آفتابه زر ، كه پيش تو جهت چنين روزى نهاده‌ام ، حاجت است . خ قاضى از اندك و بسيار مرا هيچ جواب نداد و بدان ره نشد كه تو چه مىگويى و با كه مىگويى ؟ و برخاست و به حجره فروشد و من دل‌شكسته بازگشتم و از بدحالى و برهنگى كه داشتم از شرم نه به خانهء خويش مىتوانستم شد و نه به خانهء دوستان و خويشان . شب در مسجدى مىخفتم و روز در گوشه‌اى مىبودم . قصّه چه دراز كنم ، دوبار با او اين معنى بگفتم . هيچ جواب نداد . روز هفتم ، ديگر سخت‌تر بگفتم . مرا گفت : خ تو را ماليخوليا رنجه مىدارد و مغز تو از گرد و رنج راه خشك شده است و هذيان بسيار مىگويى . نه من تو را شناسم و نه از اينكه تو مىگويى خبر دارم ، و ليكن نام آن مرد كه مىبرى ، او جوانى نيكوروى بود و تر و تازه خ . گفتم : خ اى قاضى ! من آنم و از بد [ ى ] « 2 » و زشتى چنين نزار « 3 » و زردچهره گشته‌ام و از جراحتها روى من چنين شده است خ . مرا گفت : خ برخيز و مرا صداع « 4 » مده . برخيز و به سلامت برو خ . گفتم : خ اى قاضى ! چنين مكن ، و از خداى بترس كه پس از اين جهان جهانى ديگر است و عقوبت آن جهان سخت‌تر ، و اين جهان گذرنده و دو روزه و آن جهان پايدار و ناگذران خ . گفت : خ از وعظ بگذر و مرا رنجه مدار خ . گفتم : خ از آن بيست هزار دينار ، پنج هزار تو را خ . هيچ جواب

--> ( 1 ) . در اصل و نسخهء مر نانوشته بود . لذا از سياستنامه اضافه شد ؛ به معنى ملوانان است . ( 2 ) . اضافه از مر است . ( 3 ) . ضعيف ، ناتوان . ( 4 ) . دردسر .