الفيض الكاشاني
78
راه روشن ترجمه كتاب المحجه البيضاء فى تهذيب الاحياء ( فارسى )
مىكنم و نفس او را برايش فارغ مىسازم و حجاب ميان خود و او را بر مىدارم تا مانند بينندهاى كه با چشم خود چيزى را نظاره مىكند مرا ببيند ، و در هر ساعت كرامت خود را به او مىنمايانم و به نور وجه خود او را نزديك مىگردانم ، اگر بيمار شود مانند مادر مهربان نسبت به فرزندش او را پرستارى مىكنم و اگر تشنه شود او را سيراب مىكنم و طعم ياد خود را به او مىچشانم ، اى داوود ! چون اين را دربارهء او به جا آوردم نفس او از دنيا و اهل آن بيزار مىشود ، و براى آن دنيا را محبوب او نمىكنم تا او را از اشتغال به ياد من باز ندارد . او مىخواهد كه در ورودش به من شتاب شود ليكن من خوش ندارم كه او را بميرانم چه او از ميان خلق مورد نظر من است ، وى جز من كسى را نمىبيند و من جز او را نمىبينم . اى داوود ! اگر او را ببينى نفسش گداخته و تنش نزار و اعضايش شكسته است ، هنگامى كه مىشنود من به وجود او بر فرشتگان و اهل آسمانها مباهات مىكنم دلش از جا كنده مىشود و ترس و عبادتش افزون مىگردد . اى داوود ! به عزت و جلالم سوگند او را در فردوس برين جاى مىدهم و سينهاش را به ديدار خود شفا مىبخشم تا آن اندازه كه راضى شود ، رضايتى در بالاترين حدّ . و نيز در اخبار داوود آمده است : به بندگانم كه به محبّت من رو آوردهاند بگو چه زيانى براى شما داشت كه از خلق محجوب شديد چه من حجاب ميان خود و شما را برداشتم تا به چشم دل به من بنگريد ، و چه زيانى براى شما به بار آورد كه دنيا را از شما دريغ داشتم ، چه دين خود را براى شما گستردم ، و چه زيانى خشم خلق به شما رسانيد چون شما رضاى مرا خواستيد . و نيز در اخبار داوود است كه خداوند به او وحى فرمود : اى داوود ! تو گمان مىكنى مرا دوست مىدارى ، اگر مرا دوست مىدارى محبّت دنيا را از دلت بيرون كن ، چه دوستى من و دوستى دنيا در يك دل جمع نمىشود . اى داوود ! محبّت مرا خالص گردان ، و با اهل دنيا به نوعى آميزش كن ، دينت را به من واگذار و به عهدهء مردمان مگذار امّا آنچه براى تو روشن شده و موافق محبّت من است به آن تمسّك جو ، و آنچه بر تو مشكل شده آن را به من واگذار ، حقّ است بر من كه تربيت و تعليم تو را خود بر عهده گيرم و رهبر و دليل تو باشم . به تو مىبخشم بى آن كه از من بخواهى و بر سختيها تو را ياور خواهم بود ، چه من به ذات خويش سوگند خوردهام كه تنها به بندهاى ثواب و پاداش دهم كه خواست و ارادهء خويش را رها سازد و خود را تسليم من كند و بداند كه او از من بى نياز نيست . هنگامى كه چنين باشى ترس و خوارى را از تو دور مىكنم و انس و حلاوت ياد خود را در دلت جايگزين مىسازم