الفيض الكاشاني
73
راه روشن ترجمه كتاب المحجه البيضاء فى تهذيب الاحياء ( فارسى )
وضوح نيست بلكه مشوب به تخيّلات مىباشد ، چه در اين جهان خيالات نسبت به همهء معلومات از حيث تمثيل و تقليد كوتاهى ندارد . اينها براى اهل معرفت رنج دهنده و منغّص كننده مىباشند و مشغلههاى دنيوى نيز به اين كدورات مىافزايد ، زيرا كمال وضوح از طريق مشاهده و تجلّى كامل ميسّر است و اين امر جز در آخرت تحقّق نمىيابد . و همين امر ضرورتا موجب بروز شوق است كه منتهاى مطلوب عارفان است و اين يكى از دو نوع شوق مىباشد كه عبارت از استكمال وضوح در چيزى است كه تنها اندكى واضح شده است . امّا نوع دوم آن است كه امور الهى را نهايت نيست و براى هر بندهاى از بندگان خدا برخى از آنها روشن مىشود و امور بى نهايت ديگرى همچنان پيچيده و مبهم باقى مىماند . دارندهء معرفت وجود آنها را مىداند و آگاه است كه آنها در نزد خداوند روشن و معلومند ، و نيز توجّه دارد كه معلوماتى را كه نمىداند بيشتر از آن چيزهايى است كه مىداند ، از اين رو پيوسته نگران و مشتاق است كه در بقيّهء معلوماتى كه نسبت به آنها شناختى به دست نياورده و آنها را اصلا نمىشناسد ، چه به صورت واضح و چه مبهم به اصل معرفت دست يابد . شوق نخست در سراى آخرت منتهى به معنايى مىشود كه آن را رؤيت و لقا و مشاهده مىنامند و تصوّر نمىرود كه در دنيا اين شوق آرام شود . ابراهيم بن ادهم كه از مشتاقان بود گفته است : يك روز گفتم : اى پروردگار من ! اگر به يكى از دوستان خود چيزى دادهاى كه پيش از لقاى تو دلش بدان آرام گرفته آن را به من عطا كن چه ناآرامى مرا رنجور كرده است . گفته است : در خواب ديدم كه گويا در پيش روى او ايستادهام و فرمود : اى ابراهيم ! آيا شرم ندارى كه از من چيزى مىخواهى كه پيش از لقاى من دلت بدان آرام گيرد ، آيا هيچ مشتاق پيش از ديدن دوست خود آرام مىگيرد ؟ گفتم : پروردگارا ! من در دوستى تو حيران شدهام نمىدانم چه مىگويم مرا بيامرز و بياموز كه چه بگويم ، فرمود : بگو : بار الها ! مرا به قضايت راضى كن ، و به بلايت شكيبايى ، و به شكر نعمتهايت توفيق ده . لذا اين شوق تنها در آخرت آرام مىشود امّا شوق دوم شايد نه در دنيا به پايان برسد و نه در آخرت ، زيرا پايان آن اين است كه در آخرت از جلال و صفات و احكام و افعال خداوند آنچه را معلوم اوست براى بنده مكشوف شود و اين امرى محال است چه آنها را نهايتى نيست و بنده پيوسته مىداند كه از جمال و جلال حق تعالى چيزهايى باقى است كه هنوز بر او روشن نشده است ، از اين رو شوق او هرگز فرو نمىنشيند . بويژه كسى كه مىبيند بالاتر از درجهء او درجات بسيارى است ، زيرا او با وجود حصول اصل وصال چشم به استكمال وضوح دوخته است ، و به همين سبب شوقى لذّتبخش در خود مىبيند كه در آن هيچ درد و رنجى وجود ندارد ؛ و دور نيست كه