الفيض الكاشاني
69
راه روشن ترجمه كتاب المحجه البيضاء فى تهذيب الاحياء ( فارسى )
و حاضر و غايبى نيست جز اين كه آن گواه و معرّف وجود و كثرت ظهور اوست ، خردها از درك او حيران و سراسيمه گشته است ؛ زيرا آنچه خرد ما از درك آن قاصر و درمانده مىشود دو سبب دارد ، يكى اين كه آن چيز ذاتا پيچيده و پوشيده باشد ، و مثال آن روشن است . دوم آن كه وضوح آن به نهايت رسيده باشد . چنان كه شبپره در شب مىبيند و در روز نمىبيند . نديدن او در روز به سبب پوشيدگى و خفاى روز نيست بلكه به سبب شدّت ظهور آن است ؛ زيرا چشم شبپره ضعيف است و هنگامى كه خورشيد مىتابد نور آن غلبه مىكند و قوّت ظهور آن و ضعف بينايى شبپره مانع ديد آن مىشود و تنها زمانى بينايى دارد كه تاريكى با روشنايى بياميزد و ظهور نور ضعيف شود . خردهاى ما نيز به همين گونه ضعيف است و جمال حضرت حق در نهايت تابش و درخشندگى و فراگيرى مىباشد به طورى كه ذرّهاى از ملكوت آسمانها و زمين از شمول آن بيرون نيست ، لذا ظهور او سبب خفاى او شده است . منزّه است خداوندى كه به سبب تابش انوار خود در حجاب قرار گرفته و بر اثر كمال ظهور خويش از بصيرتها و چشمها مختفى شده است ؛ و نبايد از اختفاى او به سبب ظهور در شگفت شوى چه اشياء به اضداد خود آشكار مىشوند ، و آنچه وجود او عامّ و فراگير است به حدّى كه ضدّى برايش نيست شناخت او دشوار مىباشد ، و اگر اشيا در دلالت با هم مختلف باشند تفاوتها را به زودى مىتوان يافت ليكن اگر از حيث دلالت يك نواخت و مشترك باشند كار دشوار خواهد شد . نمونهء آن نور خورشيد است كه بر زمين مىتابد و ما مىدانيم كه اين نور يكى از اعراض است كه در زمين پديدار مىشود و با غروب خورشيد زايل مىگردد . اگر خورشيد هميشه مىتابيد و غروبى نداشت گمان مىكرديم كه در اجسام هيأتى جز رنگهاى آنها كه سياهى و سپيدى و جز اينهاست وجود ندارد . چه ما در سياه جز سياهى و در سپيد جز سپيدى نمىبينيم امّا روشنايى را به تنهايى و جداگانه درك نمىكنيم ، ليكن هنگامى كه خورشيد غروب كند و همه جا تاريك شود تفاوت ميان اين دو حالت را درك مىكنيم و مىفهميم كه اجسام به نورى روشن و به صفتى متّصف شده و به هنگام غروب از آن جدا شده است . بنابراين وجود نور را به عدم آن شناختهايم و اگر عدم آن نبود جز بدشوارى بر آن آگاه نمىشديم چه در آن صورت اجسام را در تاريكى و روشنايى متشابه مىديديم نه مختلف ، با اين كه نور آشكارترين محسوسات است و محسوسات ديگر به وسيلهء آن شناخته مىشوند . اكنون بنگر كه آنچه در نفس خود ظاهر و ظاهر كنندهء غير خودش مىباشد هرگاه ضدّ آن عارض نشود چگونه به سبب ظهور خود ابهام و اختفاى او فراهم مىشود . خداوند متعال