الفيض الكاشاني
211
راه روشن ترجمه كتاب المحجه البيضاء فى تهذيب الاحياء ( فارسى )
چيزى از دنيا به آنها رو مىآورد شاد نمىشدند و اگر چيزى از آن به آنها پشت مىكرد اندوه نمىخوردند ، دنيا در نظر آنها از خاك كه بر آن پاى مىنهيد پستتر بود ، هر كدام از آنها در همهء عمر خويش هرگز جامهاى تا نكرد ، و هرگز به كسانش نگفت خوراكى برايش فراهم كنند ، و هرگز ميان خود و زمين چيزى را حايل قرار نداد . من آنان را عامل به كتاب خدا و سنت پيامبرش يافتم . چون شب فرا مىرسيد بر مىخاستند و رويشان را بر خاك مىنهادند ، اشكشان بر رخسارشان جارى مىشد و براى آزادى خود از عذاب قيامت با پروردگارشان راز و نياز مىكردند . اگر حسنهاى به جا مىآوردند شاد مىشدند و در اداى شكر آن به خود رنج مىدادند و از خداوند درخواست مىكردند كه آن را بپذيرد ؛ و هرگاه كار بدى مىكردند اندوهگين مىشدند و از خدا مىخواستند كه آن را ببخشد . آنان پيوسته چنين بودند و بدين گونه رفتار مىكردند با اين حال به خدا سوگند از گناه مصون نماندند و جز در سايهء آمرزش الهى نجات نيافتند . حكايت شده است گروهى بر عمر بن عبد العزيز وارد شدند تا او را كه بيمار شده بود عيادت كنند . در ميان آنان جوانى نحيف و نزار بود ، عمر به او گفت : اى جوان ! چه چيزى تو را به اين حال درآورده است ؟ پاسخ داد : رنجورى و بيمارى . عمر گفت : به خدا از تو مىخواهم كه راست بگويى ، گفت : اى امير مؤمنان ! شيرينى دنيا را چشيدم آن را تلخ يافتم ، و خوشى و حلاوت آن در نظرم ناخوش ، و زر و سنگ آن در چشمم يكسان آمد ، و چنانم كه گويا آشكارا به عرش پروردگارم مىنگرم در حالى كه مردم را به سوى بهشت و دوزخ مىرانند . از اين رو روزم را به تشنگى و شبم را به بيدارى مىگذرانم و همهء اعمالى كه انجام مىدهم در برابر ثواب و عقاب خداوند ناچيز است . ابو الّدردا گفته است : اگر سه چيز در دنيا نبود يك روز زندگى را هم دوست نداشتم : تشنگى در گرما براى خدا ، سجود در دل شب براى خدا و همنشينى با گروهى كه پاكيزهترين سخنان را بر مىگزينند ، همان گونه كه مردم نيكوترين خرما را بر مىچينند . گفتهاند : گروهى به سفر رفتند ليكن راه را گم كردند تا به راهبى رسيدند كه از مردم دورى گزيده بود و تنها زندگى مىكرد . او را صدا كردند ، راهب از صومعهاش سر برآورد ، به او گفتند : اى راهب ! ما راه را گم كردهايم ، راه كدام است ؟ راهب با سر به آسمان اشاره كرد ، ليكن مردم نفهميدند مقصود او چيست ، گفتند : اى راهب ! ما از تو پرسشهايى داريم آيا پاسخ ما را مىدهى ، گفت : بپرسيد و زياده روى نكنيد كه روز بر نمىگردد و عمر برگشت نمىكند و جوينده پرشتاب است ، آن گروه از سخنان او در شگفت شدند و گفتند : اى راهب !