الفيض الكاشاني

86

راه روشن ترجمه كتاب المحجه البيضاء فى تهذيب الاحياء ( فارسى )

فرموده است : « برخى از گناهان است كه جز غم و اندوه آنها را نمىزدايد » « 5 » ، در عبارت ديگرى است : « جز غم طلب روزى آنها را نمىزدايد » « 6 » ، در حديث آمده است : « هر گاه گناهان بنده بسيار شود و اعمالى نداشته باشد كه آنها را بزدايد خداوند غمها را به دل او وارد مىكند تا كفّارهء گناهانش باشد . » « 7 » گفته شده : غمى كه به دل راه مىيابد و بنده سبب آن را نمىداند همان تاريكى گناه و تصميم بر آن و احساس دل به موقف حساب و هول مطّلع ( ديدار جهان پس از مرگ ) است . اگر بگويى : انديشهء انسان غالبا متوجّه مال و فرزند و جاه و مقام است و اين گناه است چگونه ممكن است كفّاره باشد ؟ پاسخ اين است كه بدانى دوستى آنها گناه و محروميّت از آنها كفّاره است و اگر بد آنها متمتّع و بهره‌مند شود گناهش كامل مىگردد . روايت شده است كه جبرئيل در زندان بر يوسف ( ع ) وارد شد . يوسف ( ع ) از او پرسيد : چگونه پير اندوهگين را ترك كردى ؟ پاسخ داد : به اندازهء صد مادر فرزند مرده برايت غمگين است . يوسف ( ع ) گفت : نزد خدا او را چيست ؟ پاسخ داد : پاداش صد شهيد دارد . بنابر اين غم و اندوه حقوق الهى را جبران مىكند . اين حكم گناهانى است كه ميان خود و خدا صورت مىگيرد . امّا مظالم بندگان متضمّن نافرمانى و جنايت بر حقوق الهى است ، زيرا خداوند از ستم كردن بر بندگان نيز نهى كرده است . بنا بر اين آنچه مربوط به حقّ خداست بايد با پشيمانى و اندوه ، ترك اعمالى نظير آنها در آينده و به جا آوردن حسناتى ضدّ آنها تدارك شود ، آزار دادن مردم را با احسان به آنها جبران كند ؛ غصب اموال آنان را با صدقه دادن ملك حلال ، و غيبت و بدگويى از ايشان را با ستايش اهل دين و اظهار صفات نيكى كه در قرآن و امثال آنها سراغ دارد ، و قتل نفوس را با آزاد كردن بردگان تلافى كند ، زيرا اين عمل در حقيقت زنده كردن نفوس است ، چه برده نسبت به نفس خود مفقود و نسبت به مالك خويش موجود است ، از اين رو آزاد كردن هستى دادن است و كارى است كه انسان بر بالاتر از آن قادر نيست . مقابل آن اعدام يا نابود كردن

--> ( 5 ) الاوسط طبرانى ، الحلية ابو نعيم ، التّلخيص خطيب از حديث ابى هريره با سندى ضعيف . اين حديث بيش از اين در كتاب نكاح ذكر شده است . ( 6 ) مسند احمد از حديث عايشه با سند حسن ، الجامع الصّغير ، بزّار ، مجمع الزّوائد ، ج 10 ، ص 192 . ( 7 ) همان مأخذ .