الفيض الكاشاني
480
راه روشن ترجمه كتاب المحجه البيضاء فى تهذيب الاحياء ( فارسى )
عقلم ، و نمىدانم به چه گناه وقف آنها و مسخّر آنها شدهام ، و طاعت آنها بر من لازم گشته است . امّا مىدانم كه من در آسايش و آرامش هستم مادام كه اين پيك قاهر و اين حاكم عادل يا ظالم به من نرسد ، و من چنان وقف آن شدهام و طاعتش بر من لازم گشته كه هر گاه به طور قاطع حكم كند مرا ياراى مخالفت با آن نخواهد بود . به جانم سوگند تا آنگاه كه او نسبت به خود دودل و در حكمش مردّد باشد ، من در آسايشم ليكن هوشيارانه در انتظار فرمانش به سر بردم و هنگامى كه فرمانش قطع شد من دچار ناراحتى مىشوم و تحت اطاعت او قرار مىگيرم و قدرت را وا مىدارم تا فرمانش را اجرا كند . پس دربارهء من از علم پرسش كن و از من بازخواست مكن ، چه من چنانم كه شاعر گفته است : متى ترحّلت عن قوم و قد قدروا * ألّا تفارقهم فالرّاحلون هم « 32 » گفت : راست گفتى : او رو به علم و عقل و دل كرد و آنها را مورد بازخواست و سرزنش قرار داد و به آنها گفت چرا اراده را مأمور و وادار كرديد كه قدرت را برانگيزد ؟ عقل پاسخ داد : من چراغى هستم كه به نيروى خود افروخته نشدهام بلكه مرا افروختهاند . دل گفت : امّا من صفحهاى هستم كه به نيروى خود گسترده نشدهام بلكه مرا گستردهاند . علم گفت : من تنها نقشى هستم كه به هنگامى كه چراغ عقل روشن شود مرا بر صفحهء دل نقش مىكنند و من به نيروى خود بر صحنهء دل نقش نشدهام بلكه مرا نقش كردهاند . و بسا مدّت كه پيش از من گذشت و اين صفحه از من خالى بود . دربارهء من از قلم بپرس چه خط جز با قلم حاصل نمىشود . در اين هنگام پرسش كننده درماند و اين پاسخ او را قانع نكرد و گفت : رنج من در اين راه به درازا كشيد و منازل بسيار شد و به هر كس اميد داشتم كه از او دربارهء اين امر شناختى به دست آورم مرا به ديگرى حواله كرد . ليكن در اين آمد و رفتها دلخوش بودم كه در پاسخ پرسش خود سخنى دلپسند و عذرى قابل قبول مىشنوم امّا گفتار تو را كه مىگويى من خط و نقشم و قلم مرا نقش مىكند نمىفهمم ، چه من قلم را جز يك تكّه نى ، و صفحه را جز يك قطعه آهن يا چوب ، و خطّ را جز مركّب و چراغ را جز شعلهاى از آتش چيز ديگر نمىدانم ، و در اين جا من داستان كاغذ و چراغ و خطّ و قلم را مىشنوم و
--> ( 32 ) هر گاه از گروهى كوچ كردى و آنها مىتوانند كه از آنها جدا نشوى ( و كارى نكردند ) كوچ كنندگان آنهايند .