الفيض الكاشاني
96
راه روشن ترجمه كتاب المحجه البيضاء فى تهذيب الاحياء ( فارسى )
روى مىآورم و بخشش شما را سپاس مىگزارم و از آنچه نيست پوزش مىخواهم . امام حسن ( ع ) وكيل خود را فراخواند و مخارج خود را از او حسابرسى مىكرد تا تمام شد . پس فرمود : سيصد هزار درهم اضافى را بياور . پس پنجاه هزار درهم آورد ، فرمود : پانصد دينار را چه كردى ؟ گفت : در نزد خودم است ، فرمود : بياور پس آورد و حضرت دينار و درهمها را به آن مرد داد و فرمود : بده به كسى كه برايت ببرد . پس دوبار برآورد و امام حسن ( ع ) عباى خود را براى كرايهء باربرها به او داد . غلامان حضرت به او گفتند : به خدا ما يك درهم نداريم ، فرمود : ولى اميدوارم كه در پيشگاه خدا پاداشى بزرگ داشته باشم . ابو الحسن مدائنى گويد : حسن و حسين و عبد الله بن جعفر به قصد حجّ از خانه بيرون شدند و بارهايشان را از دست دادند و گرسنه و تشنه شدند . پس از پيرزنى كه در خيمهاى بود ، گذشتند و گفتند : آيا نوشيدنى دارى ؟ گفت : آرى ، پس بر او وارد شدند و او كه در خيمه چيزى جز يك گوسفند لاغر نداشت ، گفت : آن را بدوشيد و شيرش را بخوريد ، چنان كردند . آنگاه به او گفتند : آيا غذايى دارى ؟ گفت : جز اين گوسفند ندارم ؛ يكى از شما آن را ذبح كند تا هر چه مىخوريد برايتان مهيّا سازم يكى از آنها برخاست و گوسفند را كشت و پوست كرد . پيرزن براى مهمانان غذايى مهيّا كرد پس خوردند و ايستادند ، تا سرد شدند . چون كوچ كردند به او گفتند : ما چند نفر از قريش هستيم ، قصد مكّه داريم و چون سالم برگشتيم بر ما وارد شو كه ما به تو خوبى خواهيم كرد . سپس كوچ كردند . شوهر زن آمد و زن خبر آن گروه و گوسفند را به شوهر خود داد . مرد به خشم آمد و گفت : واى بر تو گوسفندم را براى گروهى كه آنها را نمىشناسى ذبح مىكنى ، آنگاه مىگويى ، چند نفر از قريش بودند ؟ ناقل گويد : پس از مدتى نياز آن دو را مجبور ساخت وارد مدينه شوند . پس سرگين دامها را به آن جا مىبردند و مىفروختند و با پول آن زندگانى مىكردند ، پس آن پيرزن در يكى از كوچههاى مدينه مىگذشت . حسن بن