الفيض الكاشاني
296
راه روشن ترجمه كتاب المحجه البيضاء فى تهذيب الاحياء ( فارسى )
پدر و مادرش خدمت مىكند شايسته نيست كه براى منزلت يافتن در نزد آنها خدمتشان كند و بايد قصدش اين باشد كه خشنودى خدا در خشنودى والدين است و نبايد در عبادت خود ريا كند تا با آن در نزد والدين منزلتى بيابد ، زيرا اين عمل معصيتى است نقد و به زودى خدا پرده از رياكارى او برمىدارد و منزلت در نزد والدين را نيز از دست مىدهد . اما بر زاهدى كه از مردم كنارهگيرى كرده لازم است كه ياد خدا و قناعت به علم را ملازم قلب خود قرار دهد ، و به قلبش خطور نكند كه مردم از زهد او آگاه شوند و او را محترم بدارند - چرا كه اين عمل تخم ريا را در سينهاش مىكارد - تا در عبادتهاى نهانىاش نيز بتواند از ريا محفوظ بماند همانا آرامش زاهد به خاطر آن است كه مردم از كنارهگيرى او آگاه شوند و او را محترم بدارند . در حالى كه نمىداند اين كار عمل او را سبك و بىارزش مىكند . ابراهيم بن ادهم گفت : معرفت را از راهبى به نام سمعان آموختم . وارد صومعهاش شدم و گفتم : اى سمعان چه مدّت است كه در اين صومعهاى ؟ گفت : هفتاد سال . گفتم : غذايت چيست ؟ گفت : اى برادر موحّد چه چيز تو را به دانستن غذاى من وا داشته است ؟ گفتم : دوست دارم كه بدانم . سمعان گفت : در هر شبى يك دانه نخود . گفتم : چه شوقى در دلت است كه اين نخود تو را كفايت مىكند ؟ گفت : ديرى كه در برابرت است مىبينى ؟ گفتم : آرى گفت : مردم سالى يك روز نزد من مىآيند و صومعهام را مىآرايند و اطراف آن طواف مىكنند و مرا بزرگ مىدارند ؛ و هرگاه نفسم در عبادت كاهلى مىكند و از عزّت آن ساعت ياد مىكنم و زحمت يك سال را براى عزّت يك ساعت تحمّل مىكنم . پس تو اى برادر موحدّم زحمت يك ساعت را براى عزّت هميشگى تحمّل كن . پس معرفت در قلبم جاى گرفت . سمعان گفت : تو را بس است يا بيشتر بگويم ؟ گفتم : بيشتر بگو ، گفت : از صومعه فرود آى پس فرود آمدم وى دلوى به من داد