الفيض الكاشاني

252

راه روشن ترجمه كتاب المحجه البيضاء فى تهذيب الاحياء ( فارسى )

از كه وام بگيرم . پس نماز مغرب را بگزاردم و به منزلم بازگشتم . چراغ را روشن كردم در حالى كه تنها و روزه‌دار بودم . پس شام خود را كه نان و روغن زيتون بود آوردم كه ناگاه در خانه‌ام كوبيده شد ، گفتم : كيست ؟ كوبندهء در گفت : سعيد پس هر كس در مدينه سعيد نام داشت به ذهنم خطور كرد جز سعيد بن مسّيب زيرا چهل سال بود كه جز در خانه‌اش و مسجد ديده نشده بود . برخاستم و بيرون شدم ناگاه او را ديدم پنداشتم كه رأى او ( از دادن دخترش به من ) برگشته است . گفتم : اى ابو محمّد چرا پيكى نفرستادى تا من خدمت شما بيايم ؟ گفت : نه تو سزاوارترى كه نزدت بيايند . گفتم : چه امرى داريد گفت : تو مردى عزب هستى و ازدواج كرده‌اى و نخواستم كه شب را تنها بخوابى ، اين زن توست ناگاه دخترش را كه در پشت سرش ايستاده بود ديدم . سپس دست دختر را گرفت و در خانه انداخت و در را بست . زن از شرم بر زمين افتاد ، سعيد گفت خدا به رحمت خود اين ازدواج را بر شما مبارك گرداند و برگشت . پس در را محكم بستم و به طرف كاسه‌اى كه در آن نان و روغن زيتون بود آمدم و آن را در سايه چراغ نهادم تا زن آن را نبيند . آن گاه پشت بام رفتم و همسايگان را صدا زدم . پس نزدم آمدند و گفتند چه كار دارى ؟ گفتم امروز سعيد بن مسيّب دخترش را به عقدم درآورد و بىخبر امشب او را آورده است . گفتند : آيا سعيد دخترش را به عقد تو درآورده است ؟ گفتم : آرى ، گفتند : آيا دختر سعيد در خانه توست ؟ گفتم : آرى . پس نزد او آمدند و خبر به مادرم رسيد و آمد و گفت : ديدن صورتم بر تو حرام باشد اگر تا سه روز صبر نكنى و دست به او بزنى پيش از آنكه او را آرايش كنم . عبد اللّه گفت : سه روز صبر كردم سپس بر او وارد شدم . او را از زيباترين انسانها و حافظترين مردم به كتاب خدا ( قرآن ) و داناترين مردم به سنّت رسول خدا و آشناترين مردم به حق شوهر يافتم ، عبد اللّه گويد : يك ماه درنگ كردم نه سعيد نزد من آمد و نه من نزد او رفتم . پس از يك ماه به خدمت سعيد رسيدم در حالى كه در مجلس و حلقهء درس بود . بر او سلام كردم جوابم داد و با من سخن نگفت تا اهل مجلس پراكنده شدند ؛ پس گفت : حال همسرت