ابن المقفع ( مترجم : منشي )

77

كليله و دمنه ( فارسي )

بانگ كرد زن حجّام از بيم جواب نداد كه او را بشناسد ، بكرّات خواند هيچ نيارست گفتن . خشم كفشگر زيادت گشت و نشگرده [ 1 ] برداشت پيش ستون آمد . و بيني زن حجّام ببريد و در دست او داد كه : بنزديك معشوق [ 2 ] تحفه فرست . چون زن كفشگر باز رسيد خواهر خوانده را بيني بريده يافت ، تنگ دل شد و عذرها خواست و او را بگشاد و خود را بر ستون بست ، و او بيني در دست به خانه رفت . و اين همه را زاهد ميديد و ميشنود . زن كفشگر ساعتي بيار اميد و دست بدعا برداشت و در مناجات آمد و گفت : اى خداوند ، اگر ميداني كه شوى با من ظلم كرده است و تهمت نهاده‌ست تو بفضل خويش ببخشاى و بيني به من باز ده . كفشگر گفت : اى نابكار جادو [ 3 ] اين چه سخن است ؟ جواب داد و گفت : برخيز اى ظالم و بنگر تا عدل و رحمت آفريدگار عزّ اسمه بيني در مقابلهء جور و تهوّر خويش ، كه چون برائت ساحت من ظاهر بود ايزد تعالى بيني به من باز داد و مرا ميان خلق مثله [ 4 ] و رسوا نگذاشت . مرد برخاست و چراغ بيفروخت زن را بسلامت ديد و بيني برقرار ، در حال باعتذار مشغول گشت و بگناه اعتراف نمود و از قوم بلطف هر چه تمامتر بحلّي خواست و توبه كرد كه بي وضوح بيّنتي و ظهور حجّتي بر أمثال اين كار اقدام ننمايد و بگفتار نمّام ديو مردم و چربك شرّير فتنه انگيز زن پارسا و عيال نهفته را نيازارد ، و بخلاف رضاى اين مستوره كه دعاى او را البتّه حجابي نيست كاري نپيوندد . و زن حجّام بيني در دست به خانه آمد ، در كار خويش حيران و وجه حيلت مشتبه ، كه بنزديك شوهر و همسرايگان [ 5 ] اين معني را چه عذر گويد ، و اگر سؤال كنند چه جواب دهد . در اين ميان حجّام از خواب در امد و آواز داد و دست افزار خواست و بخانهء محتشمي

--> [ 1 ] . ( 2 ) نشگرده آلتي از آهن و فولاد كوتاه و با سري پهن و مورّب تيز كرده كه بدان چرم را نازك كنند و بتراشند يا ببرند ، و آن را گزن و شفره نيز گويند ، سرّاجان و كفشگران و صحّافان آن را به كار برند . [ 2 ] . ( 3 ) معشوق در نسخ نق و و 1 و 2 و نسخهء اساس : معشوقه ؛ نسخهء : ميره . گمان ميرود كه نصر اللّه منشي « معشوقه » نوشته بوده است . [ 3 ] . ( 8 ) جادو بمعني جادوگر به كار رفته است . [ 4 ] . ( 11 ) مثله مثل بريدن اندامهاى شخص مرده يا زنده است جدا جدا ، مثل بريدن دست يا پا يا گوش يا بيني ، و مثله اسم اين عمل است و نيز صفت كسي كه عضوي از اعضاى او بريده باشند . [ 5 ] . ( 17 ) همسرايگان ( جمع همسرايه ) رجوع شود به ص 69 ح برس 14 .