ابن المقفع ( مترجم : منشي )
74
كليله و دمنه ( فارسي )
خويش گردانيد . و هر چند اخلاق و عادات او را بيشتر آزمود ثقت [ 1 ] او بوفور دانش و كفايت و كياست و شمول فهم و حذاقت وى زيادت گشت ، و هر روز منزلت وى در قبول و إقبال شريفتر و درجت وى در إحسان و إنعام منيفتر [ 2 ] ميشد ، تا از جملگي لشكر و كافّهء نزديكان در گذشت . چون دمنه بديد كه شير در تقريب گاو چه ترحيب [ 3 ] مينمايد و هر ساعت در اصطفا [ 4 ] و اجتباى [ 5 ] وى ميافزايد دست حسد سرمهء بيداري در چشم وى كشيد و فروغ خشم آتش غيرت در مفرش وى پراگند تا خواب و قرار از وى بشد شئز جنبي كأنّي مهدأ * جعل القين على الدّفّ إبر [ 6 ] نزديك كليله رفت و گفت : اى بذاذر [ 7 ] ، ضعف راى و عجز من ميبيني ؟ همّت بر فراغ شير مقصور گردانيدم و در نصيب خويش غافل بودم ، و اين گاو را به خدمت آوردم تا قربت و مكانت [ 8 ] يافت و من از محلّ و درجت خويش بيفتادم . كليله گفت : كه ترا همان پيش آمد كه پارسا مرد را . دمنه گفت : چگونه ؟ گفت : [ زاهدى كه پادشاهى او را كسوتى داد ] زاهدي را پادشاهي كسوتي [ 9 ] داد فاخر و خلعتي گران مايه ، دزدي آن در وى بديد در آن طمع كرد و بوجه ارادت نزديك او رفت و گفت : ميخواهم تا در صحبت تو باشم و آداب طريقت در آموزم . بدين طريق محرم شد بر وى . زندگاني برفق ميكرد تا فرصتي يافت و جامه تمام ببرد . چون زاهد جامه نديد دانست كه او بردهست . در طلب او روى به شهر نهاده بود ،
--> [ 1 ] . ( 1 ) ثقت اعتماد حاصل كردن ؛ استوار داشتن ؛ وثوق . [ 2 ] . ( 3 ) منيف ( از نوف ) دراز و بلند چنان كه بر همه چيز از بالا بنگرد و مشرف باشد . [ 3 ] . ( 5 ) ترحيب ( از رحب بمعني فراخي ) بكسي مرحبا گفتن و از براى او فراخي و آسايش خواستن . [ 4 ] . ( 5 ) اصطفاء ( از صفو ) برگزيدن و اختيار كردن . [ 5 ] . ( 6 ) اجتباء ( از جبو ) برگزيدن و اختيار كردن . [ 6 ] . ( 8 ) شئز جنبي . . . درشت و ناهموار است جاى پهلوى من ، گوئيا ( چنين كه ) مرا ( مانند طفلي ) آرام دادهاند آهنگر بر پهلو ( ؟ بر پوست ) سوزنها نشانيده است . اين بيت در نسخهء اساس و شش نسخهء قديم ديگر نيست ولي در نسخ چلبي و و نافذ و و بايسنغري و نسخ شرح ابيات كليله كه داريم هست و شايد اصيل باشد . [ 7 ] . ( 9 ) بذاذر رجوع شود به ص 31 ح برس 10 . [ 8 ] . ( 11 ) مكانت ( از مكن ) جاىگير شدن ، صاحب جاه و قدر و منزلت شدن ؛ پاى بر جا شدن . [ 9 ] . ( 13 ) كسوت جامه ، پوشيدني . از داستان بر ميآيد كه اينجا چند پارچه لباس مراد است .