ابن المقفع ( مترجم : منشي )
69
كليله و دمنه ( فارسي )
كه دو كار از عزايم پادشاهان غريب نمايد : حليت سر بر پاى بستن و ، پيرايهء پاي بر سر آويختن . و ياقوت و مرواريد را در سرب و ارزيز [ 1 ] نشاندن در آن تحقير جواهر نباشد لكن عقل فرماينده [ 2 ] بنزديك اهل خرد مطعون گردد . و انبوهي ياران كه دوربين و كاردان نباشند عين مضرّت است ، و نفاذ [ 3 ] كار با اهل بصيرت و فهم تواند بود نه به انبوهي أنصار و أعوان . و هر كه ياقوت با خويشتن دارد گران بار نگردد و بدان هر غرض حاصل آيد . و آنكه سنگ در كيسه كند رنجور گردد و روز حاجت بدان چيزي نيابد . و مرد دانا حقير نشمرد صاحب مروّت را اگر چه خامل منزلت باشد ، چه پى [ 7 ] از ميان خاك بر گيرند و ازو زينها سازند و مركب ملوك شود و كمانها راست كنند و بصحبت دست ملوك و أشراف عزيز گردد . و نشايد كه پادشاه خردمندان را بخمول أسلاف فروگذارد و بيهنران را بوسايل موروث ، بيهنر مكتسب ، اصطناع فرمايد بل كه تربيت پادشاه بر قدر منفعت بايد كه در صلاح ملك از هر يك بيند ، چه اگر بيهنران خدمت اسلاف را وسيلت سعادت سازند خلل بكارها راه يابد و اهل هنر ضايع مانند . و هيچ كس بمردم از ذات او نزديكتر نيست ، چون بعضي از آن معلول شود بداروهائي علاج كنند كه از راههاى دور و شهرهاى بيگانه آرند . و موش مردمان را همسرايه [ 5 ] و هم خانه است ، چون موذي مىباشد او را از خانه بيرون ميفرستند و در هلاك او سعى واجب ميبينند . و باز اگرچه وحشي و غريب است چون به دو حاجت و ازو منفعت است بإكرامي هر چه تمامتر او را بدست آرند و از دست ملوك براى او مركبي سازند .
--> [ 1 ] . ( 2 ) ارزيز قلعي ( قلع ) را گويند كه از فلزّات ارزان قيمت است و براى سفيد كردن مس و بهم جوش دادن و لحيم كردن صفحات فلزّى به يكديگر به كار ميرود . [ 2 ] . ( 3 ) عقل فرماينده عقل آن كس كه چنين فرماني داده باشد . [ 3 ] . ( 4 ) نفاذ روان گشتن و بانجام رسيدن فرمان و كار ؛ نيز بيرون گذشتن تير از هدف . 7 / 1 و 23 / 8 و 36 / 7 ديده شود . [ 4 ] . ( 7 ) پى نسج مركّب از ألياف برنگ سفيد نخودي يا زرد ، دراز و باريك مانند نوار يا دوال يا ريسمان محكم ، با اجزاى سخت بهم پيوسته و منظّم ، در بدن انسان و چهارپايان ، كه ماهيچهها را با اعضاى ديگر متّصل ، و نيروئي را كه از عضلات صادر مىشود به اعضا منتقل ميسازد و قبض و بسط آن موجب حركات مختلف اعضا ميگردد . از براى زين و كمان زردپى كه در پاشنهء پا موجود است به كار ميرود . پى را بعربي عصب گويند ولى آن غير از nerve است . [ 5 ] . ( 14 ) همسرايه با هم در يك سراى اقامت كننده .