ابن المقفع ( مترجم : منشي )

62

كليله و دمنه ( فارسي )

طعمه‌اي مييابيم و از آن طبقه نيستيم كه بمفاوضت ملوك مشرّف توانند شد تا سخن ايشان بنزديك پادشاهان محلّ استماع تواند يافت . از اين حديث در گذر ، كه هر كه بتكلّف كاري جويد كه سزاوار آن نباشد به دو آن رسد كه ببوزنه رسيد . دمنه گفت : چگونه ؟ گفت : [ بوزنه‌اى كه درودگرى پيش گرفت ] بوزنه‌اي درودگري را ديد كه بر چوبي نشسته بود و آن را ميبريد و دو ميخ پيش او ، هرگاه كه يكي را بكوفتي ديگري كه پيشتر كوفته بودي بر آوردي . در اين ميان درودگر بحاجتي برخاست ، بوزنه بر چوب نشست از آن جانب كه بريده بود ، أنثيين او در شكاف چوب آويخته شد و آن ميخ كه در كار بود پيش از آنكه ديگري بكوفتي بر آورد ، هر دو شقّ چوب بهم پيوست ، أنثيين او محكم در ميان بماند ، از هوش بشد . درودگر باز رسيد وى را دست بردي سره بنمود [ 1 ] تا در آن هلاك شد . و از اينجا گفته‌اند « درودگري كار بوزنه نيست » . دمنه گفت : بدانستم لكن هر كه بملوك نزديكي جويد براى طمع قوت نباشد [ 2 ] كه شكم بهر جاى و بهر چيز پر شود ؛ و هل بطن عمر غير شبر لمطعم ؟ [ 3 ] فايدهء تقرّب بملوك رفعت منزلت است و اصطناع دوستان و قهر دشمنان ؛ و قناعت از دناءت همّت و قلّت مروّت باشد از دناءت شمر قناعت را * همّتت را كه نام كرده‌ست آز ؟ و هر كرا [ 4 ] همّت او طعمه است در زمرهء است در بهايم معدود گردد ، چون سگ گرسنه كه باستخواني شاد شود و بپاره‌اي نان خشنود گردد ، و شير باز اگر در ميان شكار خرگوش گوري بيند دست از خرگوش بدارد و روى بگور آرد

--> [ 1 ] . ( 10 ) دستبردي سره بنمود به او ضرب دستي تمام و كمال نشان داد ؛ چنان كه بايد و شايد او را زد و كوفت . در مرزبان نامه آمده است ( ص 154 ) : در اين ميانه ديبا فروش برسيد و بريشان زد و دستبردي لايق بجاى آورد . [ 2 ] . ( 12 ) طمع قوت نباشد در نسخهء اساس : طمع و قوت ( بدون فعل « نباشد » ) . [ 3 ] . ( 14 ) و هل . . . شكم عمر و از براى خوردني آيا بيش از بدستي ( وجبي ) است ؟ يعني اهل آن نيست كه بيش از خوردني چيزي بجويد . [ 4 ] . ( 18 ) هر كه را . . . از موارديست كه « را » همراه نايب فاعل آمده است .