ابن المقفع ( مترجم : منشي )

419

كليله و دمنه ( فارسي )

مفاخر دين و دولت بدان آراسته گشته است و فضايل ملك و ملّت بجمال آن كمال پذيرفته ، در ضمن آن ايراد كرده آمد ؛ و رمزي از مآثر [ 1 ] خاندان بزرگ شاهنشاهي و مساعى حميدهء خداوندان ، ملوك اسلاف أنار اللّه براهينهم [ 2 ] كه گردن و گوش فلك سبك سير بطوق منّت و خدمت عبودت ايشان گران بار است ، و صدر و منكب [ 3 ] زمانه برداى احسان و وشاح [ 4 ] إنعام ايشان متحلّي - بدان مقرون گردانيده شد ؛ توان دانست كه رغبت مردمان در مطالعت اين كتاب چگونه صادق گردد ، و بسبب قبولي كه از مجلس عالي ، ضاعف اللّه إشراقه ، آن را ارزاني داشته است [ 5 ] جهانيان را از چه نوع اقبالها باشد و ذكر آن بتبع اسم و دولت قاهره ، لا زالت ثابتة الأركان ، سمت [ 6 ] تخليد [ 7 ] و تأبيد [ 8 ] يابد و تا آخر عمر [ عالم ] هر روز زيادت نظام و طراوت پذيرد ، و البتّه دور چرخ و قصد [ 9 ] دهر تيرگي را بصفوت [ 10 ] آن راه ندهد . و اگر بيد پاى برهمن بدانستي كه تصنيف او اين شرف خواهد يافت بدان بسي تعزّز و مباهات نمودي ، و در تمنّي آن روزگار گذاشتي [ 11 ] كه اين سعادت را دريابد و اين تشرّف و تفاخر خود را حاصل آورد ، و چون ادراك اين مراد دست ندادي معذرت در اين عبارت

--> صحرا نبذي از علف ، و به آنجا نبذي از باران رسيد ، و در فلان محلّ نبذي از مردم هستند ، و مال فلان همه رفت و نبذي ماند ، يعني مقداري قليل كه كم به آن اعتنا مىشود . نيز تاريخ بيهقي 467 / 3 ديده شود . [ 1 ] . ( 2 ) مآثر 320 / 8 و 345 / 13 ح و 391 / 9 ح و 420 / 9 ديده شود . [ 2 ] . ( 3 ) أنار اللّه . . . خداوند برهان و حجّت ايشان را بايشان بياموزاند . [ 3 ] . ( 4 ) منكب دوش . [ 4 ] . ( 5 ) وشاح ( و وشاح ) ميان بند و سينه‌بند و نيز كمربند زنان كه از چرم ميسازند و به جواهر مزيّن ميكنند . ميگويد بر و دوش زمانه بميان‌بند و رداى احسان ايشان مزيّن است . . [ 5 ] . ( 7 ) ارزاني داشته است 392 / 2 ح ديده شود . [ 6 ] . ( 8 ) سمت نشان و علامت ، و بالخصوص نشاني كه به داغ كردن بر چيزي گذارند ؛ داغ . [ 7 ] . ( 8 ) تخليد جاوداني كردن ( از خ ل د ) ؛ [ 8 ] . تأبيد أبدي و بي مرگ و بي انجام كردن ( از أ ب د ) . اين دو لفظ اينجا در معني لازم به كار رفته است : جاوداني شدن و بي مرگ شدن . [ 9 ] . ( 9 ) قصد 222 / 3 ح و 228 / 2 و 268 / 1 و 333 / 1 ح ديده شود . [ 10 ] . ( 10 ) صفوت روشني و صاف بودن . 295 / 14 نيز ديده شود . [ 11 ] . ( 12 ) روزگار گذاشتن عمر گذراندن ، در انتظار بسر بردن ؛ 300 / 13 ، 378 / 1 ح ، 366 / 11 ح نيز ديده شود .