ابن المقفع ( مترجم : منشي )
412
كليله و دمنه ( فارسي )
باشد . انديشيد كه : اگر بي غرض باز گردم ياران ضايع مانند . در اين فكرت به شهر در آمد ، رنجور و متأسّف پشت بدرختي باز نهاد . ناگهان زن توانگري بر وي گذشت و او را بديد ، مفتون گشت و گفت : ما هذا بَشَراً إِنْ هذا إِلَّا مَلَكٌ كَرِيمٌ . [ 1 ] و كنيزك را گفت : تدبيري انديش نگار خانهء چينست و ناف آهو چين * درون چين دو زلف و برون چين قباش كنيزك بنزديك او آمد و گفت : كدبانو ميگويد كه : وقف الهوى بي حيث أنت فليس لي * متأخّر عنه و لا متقدّم [ 2 ] اگر بجمال خود ساعتي ميزباني كني من عمر جاويد يابم و ترا زيان ندارد . جواب داد : فرمان بردارم ، هيچ عذري نيست . در جمله برخاست و بخانهء او رفت اندر برم و بريزم اى طرفهء رى [ 3 ] * در خانه ترا و در قدح پيش تو مى بيرون كشم و پاك كنم اندر پى * از پاى تو موزه وز بناگوش تو خوى و روزي در راحت و نعمت بگذرانيد ، و بوقت باز گشتن پانصد درم صلتي يافت ، برگ [ 4 ] ياران بساخت و بر در شهر بنبشت كه « قيمت يك روزه جمال پانصد درم است » . ديگر روز بازرگان بچه را گفتند : امروز ما مهمان عقل و كياست تو خواهيم بود . خواست كه به شهر رود ، در آن نزديكي كشتيي مشحون [ 5 ] به انواع نفايس بكران آب رسيده بود ، امّا اهل شهر در خريدن آن توقّفي ميكردند تا كسادي پذيرد . او تمامي آن بر خود غلا كرد [ 6 ] ، و هم در روز بنقد بفروخت و صد هزار درم سود برداشت . اسباب ياران بساخت و
--> [ 1 ] . ( 3 ) ما هذا بَشَراً . . . اين نه آدمي است ، نيست اين مگر فريشتهاي بزرگوار ( سورهء يوسف آيهء 31 ) . [ 2 ] . ( 7 ) وقف الهوى . . . بايستانيد دوستي مرا آنجا كه تؤي ، كه نيست مرا پس رفتني از آن و نه پيش رفتني . آنجا كه تؤي عشق بجا داشت مرا * راه و پس راه پيش نگذاشت مرا [ 3 ] . ( 10 ) طرفهء رى نق و : شهرهء رى . رجوع شود به طرفهء بغداد در 216 / 6 ح . [ 4 ] . ( 13 ) برگ اسباب و لوازم زندگي ، بخصوص خوردني . در گلستان سعدي آمده است ( چاپ فروغي 6 ) . برگ عيشي بگور خويش فرست * كس نيارد ز پس تو پيش فرست [ 5 ] . ( 15 ) مشحون پر و مملوّ . در اساس : كستى مسحون . [ 6 ] . ( 16 ) غلا كرد بها كرد آن را و از حدّ تجاوز كرد در قيمت آن و گران خريد . از مغالاة عربي ( مادّهء غ ل و ) .