ابن المقفع ( مترجم : منشي )

409

كليله و دمنه ( فارسي )

امّا ثمرات آن بتقدير ازلي متعلّق است . و پادشاه زاده‌اي بر در منطور نبشته بود كه « اصل سعادت قضاى آسماني است و كلّي اسباب و وسايل ضايع و باطل است » ؛ و آن سخن را داستاني گويند . راى پرسيد كه : چگونه است آن ؟ گفت : آورده‌اند كه چهار كس در راهي يك جا افتادند : اوّل پادشاه زاده‌اي كه آثار طهارت عرق [ 1 ] و شرف منصب در حركات و سكنات وى ظاهر بود و علامات إقبال و أمارات دولت در افعال و اخلاق وى واضح ، و استحقاق وى منزلت مملكت و رتبت سلطنت را معلوم عالمي در يك قبا و لشكري در يك بدن و لم أر أمثال الرّجال تفاوتت * لدى المجد حتّى عدّ ألف بواحد [ 2 ] دوم توانگر بچه‌اي نو خط كه حور بهشت پيش جمالش سجده بردي و شير سوار فلك [ 3 ] پيش رخسارش پياده شدي ، طراوتي با لطافت ، لباقتي [ 4 ] بي نهايت كأنّ اخضرارا في أسيل عذاره * دبيب نمال في العبير المرجّل [ 5 ] من غلام آن خط مشكين كه گوئي مورچه * پاى مشك آلود بر برگ گل و نسرين نهاد و سوم بازرگان بچه‌اي هشيار كاردان وافر حزم كامل خرد صايب راى ثاقب فكرت

--> [ 1 ] . ( 5 ) عرق اصلا بمعني بيخ و ريشهء گياه و نيز بمعني رگ ؛ و مجازا بمعني اصل و نژاد و نسب ؛ نيز 414 / 4 ديده شود . [ 2 ] . ( 8 ) و لم أر أمثال . . . نديده‌ام مثل مردمان ( چيزي كه ) تفاوت كند ( يكي با ديگري ) در بزرگواري و برتري تا ( بدان حدّ كه ) هزار تن ( از ايشان ) در إزاى يكي شمرده شود . يعني چيزي نيست چندان متفاوت كه گاهي يكي از آن معادن هزار تاى آن باشد جز آدمي زاد در بزرگواري . [ 3 ] . ( 9 ) شير سوار فلك كنايه از خورشيد است ، بدين سبب كه خانهء شرف آن را در آسمان برج اسد گمان كرده‌اند ، يا بدان علّت كه گمان ميكرده‌اند بر پشت شيري سوار است و در آسمانها بدين حال سير مىكند . بجاى « فلك پيش رخسارش » در اساس : ملك پيش جمالش . [ 4 ] . ( 10 ) لياقت زيركي و هوشياري و چرب سخني ( قرشي ) ، چاپكي ( زمخشري ) . [ 5 ] . ( 11 ) كأنّ اخضرارا . . . گوئي كه دميدن سبزه در عذار نرم او ( هر دو سوى روى او ) جنبيدن و نرم رفتن موران است در عبيري كه در آن عبير نشانهاى آن آهسته رفتن پيدا آمده باشد . بجاى أسيل در اساس مسيل و در برخي نسخ مسير ؛ و بجاى المرجّل كه در اساس آمده است و نافذ : مرجّل ، چلبي و 1 : بارجل ؛ نق : يوحّل ؛ و شرح ابيات و نسخهء لالا اسماعيل : توحّل ؛ 2 : توحل ؛ شرح ابيات نسخهء و : ترحّل ؛ 3 : تركّل ، شعر فارسي از امير معزّي كه بعد از بيت عربي آمده است تقريبا همان مضمون را دارد .