ابن المقفع ( مترجم : منشي )

400

كليله و دمنه ( فارسي )

التفات راى پادشاهان آن نيكوتر كه بمحاسن ذات چاكران افتد نه بتجمّل و استظهار [ 1 ] و تموّل بسيار ، چه تجمّل خدمتگار بنزديك پادشاه عقل و كياست است و استظهار علم و كفايت ؛ وَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجاتٍ [ 2 ] . و اسباب ظاهر در چشم اصحاب بصيرت و دل ارباب بصارت وزني نيارد زن مرد نگردد بنكو بستن دستار و در بعضي از طباع اين باشد كه نزديكان تخت را بإكرام و إعزاز مخصوص بايد گردانيد و مرد از خاندانهاى قديم طلبيد و نهمت [ 3 ] به اختيار اشراف و مهتران مصروف داشت . اين همه گفتند ، امّا عاقلان دانند كه خاندان مرد خرد و دانش است و شرف او كوتاه دستي [ 4 ] و پرهيزگاري . و شريف و گزيده آن كس تواند بود كه پادشاه وقت و خسرو زمانه او را بر گزيند و مشرّف گرداند . قال بعض الملوك الأكابر : نحن الزّمان ، من رفعناه ارتفع و من وضعناه اتّضع [ 5 ] . و از عادات روزگار مالش [ 6 ] اكابر و پرورش اراذل معهود است ، و هيچ زيرك آن را محال و مستنكر [ 7 ] نشمرد ؛ و هر گاه كه لئيمي در معرض وجاهت [ 8 ] افتاد نكبت كريمي توقّع بايد كرد

--> [ 1 ] . ( 1 ) و ( 2 ) استظهار ثروت و دولتمندي ؛ نيز 26 / 8 ح و 240 / 1 ح و 263 / 8 ديده شود . سنائي گويد ( ديوان 200 ) : دولت آن را مدان كه دادندت * بيش از ابناى جنس استظهار تا ترا يار دولتست نه اي * در جهان خداى دولت يار چون ترا از تو پاك بستانند * دولت آن دولتست و كار آن كار [ 2 ] . ( 3 ) وَ الَّذِينَ أُوتُوا . . . سورهء مجادلة ( 58 ) آيهء 11 : و آن كساني را كه بداده‌اند ايشان را دانش پايگاهها ( دهد ) . [ 3 ] . ( 7 ) نهمت رجوع شود به 16 / 10 ح و 238 / 4 ح و 255 / 4 و 269 / 6 و 281 / 6 و 379 / 2 ح . [ 4 ] . ( 8 ) كوتاه دستي درستي و درست كاري و امانت ؛ نيز 120 / 6 ح ديده شود . در بوستان است ( ص 104 ) : قوي بازوانند كوتاه دست * خردمند شيدا و هشيار مست [ 5 ] . ( 10 ) تا ( 11 ) قال بعض الملوك . . . گفته است يكي از پادشاهان بزرگ : ما روزگاريم ، هر كه ما او را برداشتيم بلند گشت و هر كه ما او را نهاديم پست شد ( و پست ماند ) . [ 6 ] . ( 11 ) مالش پست كردن و ضعيف كردن كسي از راه آزار كردن و گوشمال دادن و برنج و سختي و تنگي افگندن . [ 7 ] . ( 12 ) مستنكر ( اسم مفعول از استنكار ، از ن ك ر ) ناشناخته ، ناپذيرفته ، مورد انكار ؛ نيز 332 / 15 ح ديده شود . [ 8 ] . ( 12 ) وجاهت خداوند جاه و مقام شدن ؛ مورد توجّه و قبول عامّ شدن از راه شأن و عنوان داشتن .