ابن المقفع ( مترجم : منشي )

376

كليله و دمنه ( فارسي )

و سوّم منّتي بر اهل مملكت متوجّه گردد كه چنو مملكت متوجّه گردد كه چنو ملكه‌اي را باقي گذارم كه خيرات او شامل [ 1 ] است . پس او را با طايفه‌اي از محارم كه خدمت سراى ملك كردندي به خانه برد و فرمود كه به احتياط [ 2 ] نگاه دارند و در تعظيم و اكرام مبالغت لازم شمرند . و شمشيري به خون بيالود و پيش ملك چون غمناكي [ 3 ] متفكّر در آمد و گفت : فرمان ملك بجاى آوردم . چندانكه اين سخن بسمع او رسيد - و خشم تسكيني يافته بود - و از خرد و جمال و عقل و صلاح او بر انديشيد رنجور [ 4 ] گشت و شرم داشت كه اثر تردّد [ 5 ] ظاهر گردد و نقض و ابرامي [ 6 ] بيك ديگر متّصل از خود فرا نمايد ، و بتأنّي او واثق بود كه تأخيري بجاى آورده باشد [ 7 ] ، و

--> [ 1 ] . ( 2 ) شامل فراگيرندهء عموم ، كامل عيار . [ 2 ] . ( 4 ) احتياط اينجا بمعني كمال مواظبت و مراقبت به كار رفته است . [ 3 ] . ( 5 ) چون غمناكي مانند كسي كه غمناك باشد ؛ خود را غمناك وانمود . رجوع شود به 82 / 7 ح و 88 / 10 ح و 100 / 7 تا 8 و 180 / 9 و 183 / 12 و 231 / 10 . مختاري نيز ميگويد ( ديوان چاپ همائي 635 ) : بردي دلم از هر طلب جان گسلي * وز كردهء خود ز من شدي چون خجلي [ 4 ] . ( 7 ) رنجور رجوع شود به 206 / 4 ، 243 / 11 و 17 ، 248 / 11 ح ، 285 / 1 ، 337 / 17 ، 355 / 4 ، 364 / 4 . [ 5 ] . ( 7 ) تردّد بمعني ترديد ؛ نيز 6 / 5 ح و 64 / 9 ح و 270 / 10 ح ديده شود . [ 6 ] . ( 7 ) نقض و ابرام چنان كه امروز نيز در احكام قضائي مصطلح است نقض باطل كردن حكمي كه داده شده است و ابرام تأييد كردن و تأكيد در مجرى داشتن آن است و اصرار به باقي ماندن فرمان بقوّت خود ؛ و اين معني ابرام غير از آن معني است كه سابقا در همين كتاب اراده شده بود ( 53 / 16 ح ) . [ 7 ] . ( 8 ) آورده باشد نوعي فعل ماضي محتمل و مشكوك و مشروط و يقيني است كه معلّق است به افعال تمنّي و ترجّي و ترديد و امثال آنها ، از قبيل شايد كه و بايد كه و ممكنست كه و محتملست كه و نميدانم كه و مطمئنّم كه ؛ در استعمال قدما در اين موارد غالبا صيغهء اسم مفعول با باشد چنان به كار ميرود كه در استعمال امروزي ما قابل تأويل است به لابدّ چنين كرده است ، لا بدّ چنين شده است ؛ و آن شيوه غير از اسلوب متداول امروزي ماست ، اگر چه باسلوب امروزي ما هم در كتب قدما فراوان بر ميخوريم . امثله‌اي كه ميآورم همه از آن نوع خاصّ متقدّمان است . و شنوده باشد خان كه چون پدر ما گذشته شد ما غايب بوديم ( بيهقي ، چاپ فيّاض ص 79 ) ؛ وقتي كه او در خشم شود و سطوتي در او پيدا آيد در آن ساعت بزرگ آفتي بر خرد وى مستولي گشته باشد ( بيهقي ، ايضا 106 ) ؛ خواجه گفت : بنده آنچه دانست باز نمود ، و شكّ نيست كه خداوند بينديشيده باشد و پرداخته ( ايضا 265 ) ؛ امير گفت : بو سهل ما را بر چنين و چنين داشته است . . . و چون نامهء وكيل در رسيده باشد قائد را بكشته باشند ( ايضا 321 ) ؛ انديشه .