ابن المقفع ( مترجم : منشي )

361

كليله و دمنه ( فارسي )

سيّاره در آهنگ او * خيره ز بس نيرنگ او در تاختن فرسنگ او * از حد طايف تاختن گردون پلاسش بافته * اختر مهارش تافته وز دست و پايش يافته * روى زمين شكل مجن [ 1 ] صكّاء ذعلبة إذا استدبرتها * حرج إذا استقبلتها هلواع و إذا أطفت بها أطفت بكلكل * نبض الفرائص مجفر الأضلاع مرحت يداها بالنّجاء كأنّما * تكرو بكفّى لاعب في صاع [ 2 ] چگونه بر اخبار وقوف يابم و نامهاى بشارت و ديگر مهمّات بأطراف رسانم ؟ و بي شمشير برّان كه گوهر [ 3 ] در صفحهء آن چون ستاره است در گذر كاه كشان و مانندهء مورچه‌اي بر روى جوى آب در سبزه روان ، آب شكلي كه آتش فتنه از هيبت آن مرده است ، آتش زخمي كه آب روى ملك از وى بجاى مانده نعوذ بالله از آن آب رنگ آتش فعل در جنگها چگونه أثري نمايم ؟ و هر گاه كه از اين اسباب بي بهره شدم و عزيزان و معينان را باطل كردم از ملك و زندگاني چه لذّت يابم ؟ كه فراق عزيزان كاري دشوار و شربتي بدگوار است ، و كفايت مهمّات و تمشيت أشغال بي يار و خدمتگار سعيي باطل و نهمتي متعذّر [ 4 ] است

--> [ 1 ] . ( 4 ) مجن ( مجنّ از ج ن ن ) سپر . از همين مادّه و به همين معني جنّه نيز آمده است . [ 2 ] . ( 5 ) تا ( 7 ) صكّاء ذعلبة . . . ماده اشتري تيز دو و سبك رو چون سپس او فراشوي ( چون خواهي كه باز پس رود ) ، باريك ميان دراز قامت درشت هيكل و شتابان چون از پيش او واشوي ( چون خواهي كه پيش رود ) ؛ و چون گرد آن بگردي گرد سينه‌اي ميگردي كه جنبنده است گوشهاى آن ( بنشان قوّت دل و تيزي هوش ) و بزرگ و فراخ است دنده‌هاى آن ( درونش وسيع است ) ؛ با نشاط شده دو دست او از جهت تيز رفتن چنان كه گوئي گوى ميبازد با دو پنجهء بازيگري در زمين هامون هموار . در اساس : دعبلة ( بجاى ذعلبة ) ؛ حرح ( بجاى حرج ) ، هلواع ( بجاى هلواع ) ، كأنّها . . . في قاع ( بجاى كأنّما . . . في صاع ) . [ 3 ] . ( 8 ) و ( 9 ) گوهر شمشير نقوش بسيار خرد و ظريفي كه بر صفحهء شمشير كار ميكنند و در چشم بيننده اثري مانند موج زدن نور مينمايد و بأشكال و أنواع مختلف است ، برخي از آنها در نوروزنامه ( چاپ مينوي ص 36 تا 38 ) بتفصيل وصف شده است . [ 4 ] . ( 16 ) متعذّر دشوار نزديك به غير ممكن ؛ رجوع شود نيز به 355 / 3 .