ابن المقفع ( مترجم : منشي )
354
كليله و دمنه ( فارسي )
بشنود . از جاى بشد [ 1 ] و گفت : مرگ از اين تدبير بهتر كه شما ميگوئيد ؛ و چون اين طايفه را كه عديل [ 2 ] نفس منند بكشم مرا از حيات چه راحت و از زندگاني چه فايده ؟ و به هيچ حال در دنيا جاويد نخواهم گشت ، و هر آينه آخر كار آدمي مرگ است و ملك بيزوال و انتقال صورت نبندد . حيلتي بايستي به ازين ، كه ميان مرگ من و مرگ عزيزان فرقي نيست ، خاصّه طايفهاي كه فوايد عمر و منافع بقاى ايشان عامّ و شايع [ 3 ] است بقاؤهم عصمة الدّنيا و عزّهمو * سجف على بيضة الآفاق منسدل [ 4 ] براهمه گفتند : بقا باد ملك را ، أخوك من صدقك [ 5 ] ؛ سخن حقّ تلخ باشد و نصيحت بي ريا و خيانت درشت ؛ چگونه كسي از ديگران را بر نفس و ذات خود برابر دارد و جان و ملك فداى ايشان گرداند ؟ نصيحت مشفقان را ببايد شنود و آن را معتبر شناخت ؛ و مثلي مشهور است كه : أمر مبكياتك لا أمر مضحكاتك [ 6 ] . شاه بايد كه نفس و ملك را از همهء فوايت عوض شمرد و در اين كار كه در آن اميدي بزرگ و فرجي تمام است بي تردّد و تحيّر شرع [ 7 ] فرمايد . و بداند كه آدمي همگنان را براى خويش خواهد ، و مردم پس رنج بسيار بدرجهء استقلال [ 8 ] رسد ، و ملك بكوشش بي نهايت بدست آيد ؛ و به ترك اين هر دو
--> [ 1 ] . ( 1 ) از جاى بشد خشمناك گرديد چنان كه از حال طبيعي خارج شد و اختيار از دست او در رفت ؛ 88 / 11 ح و 154 / 1 و 205 / 10 ح نيز ديده شود . [ 2 ] . ( 2 ) عديل معادل و مساوي و هم قدر و هم مرتبه ؛ لنگهء كسي . در مقدّمة الأدب آمده است : عادله : برابر كرد او را ، هم تنگ خويش كرد او را ، 6 ساواه ؛ و هو عدله : هم تنگ او ، 6 برابر او ، و عديله : م [ معروف ] . نيز رجوع شود به هم تنگ در 144 / 7 ح . [ 3 ] . ( 5 ) شايع عامّ و شامل عموم شونده - نيز 145 / 7 ح و 238 / 13 ح و 272 / 7 ديده شود . [ 4 ] . ( 6 ) بقاؤهم عصمة . . . زندگي و پايندگي ايشان مايهء نگهداري اين جهانست و عزّت و ارجمندي ايشان پردهايست بر جملگي آفاق فرو هشته و فرو گذاشته . [ 5 ] . ( 7 ) أخوك من صدقك برادر تو آن كس است كه با تو راست گويد . [ 6 ] . ( 10 ) أمر مبكياتك . . . ( مطيع باش و بزرگدار ) فرمان گريانندگان خود را ، نه فرمان خندانندگانت را . [ 7 ] . ( 12 ) شرع شروع . رجوع شود به 10 / 12 ح و 210 / 14 و 364 / 14 . [ 8 ] . ( 13 ) استقلال بخودي خود بكاري بايستادن و از جاى برخاستن و باري را برداشتن ( از بيهقي و زمخشري ) . نيز 240 / 7 ديده شود . معاني ديگري نيز دارد كه اينجا مناسب نيست چون از قلّه بالا رفتن ، بلند بر آمدن ، قليل و كم شمردن چيزي را .