ابن المقفع ( مترجم : منشي )

327

كليله و دمنه ( فارسي )

چنين راست نيايد . ملك سوابق عهود را فرو گذاشت و محال [ 1 ] دشمنان را در ضمير محال تمكّن داد و قد أصغيت للواشين حتّى * ركنت إليهم بعض الرّكون [ 2 ] آني كه ز دل وفا بر انداخته‌اي ، * با دشمن من تمام در ساخته‌اي ؛ دل را ز وفا چرا بپرداخته‌اي ؟ * مانا كه مرا هنوز نشناخته‌اي ! شير گفت : از اين معاني هيچ پيش خاطر نشايد آورد كه نه در طاعت و مناصحت تو تقصيري بود و نه در عنايت و تربيت ما لكن أتت بين السّرور مساءة * و المرء يشرق بالزّلال البارد [ 3 ] قوى دل باش و روى به خدمت آر . شگال جواب داد كه : هر روز مرا سري و دستاري نيست اين كرّت خلاص يافتم ، امّا جهان از حاسد و بد گوى پاك نتوان كرد ، و تا إقبال ملك بر من باقي است حسد ياران بر قرار باشد ، و بدين استماع كه ملك سخن ساعيان را فرمود ملك را سهل المأخذ [ 4 ] شمرند و هر روز تضريبي [ 5 ] تازه رسانند و هر ساعت ريبتي نو در ميان آرند . و هر ملك كه چربك [ 6 ] ساعي فتنه انگيز را در گوش جاى داد و بزرق و شعوذهء نمّام التفات نمود خدمت او جان بازي باشد و از آن احتراز نمودن فريضه گردد . و مثلي مشهور است كه « خلّ سبيل من وهى سقاؤه » [ 7 ]

--> [ 1 ] . ( 1 ) محال ( اسم مفعول از إحالة ، باب افعال از ح و ل ) بمعني تغيير يافته از وجه راست است ، و بنابرين باطل ؛ همچنين مستحيل بمعني از راه صحيح منحرف گشته و باطل است ؛ بتوسّع هر دو بمعني « غير ممكن » شده . [ 2 ] . ( 2 ) و قد أصغيت . . . بحقيقت گوش كردي بگفته‌هاى غمّازان تا ميل كردي بجانب ايشان ميل كردني . [ 3 ] . ( 7 ) لكن أتت . . . و ليكن روى نمود در اثناى شادي رنجي و مكروهي ، و مرد گلو گرفته شود به آب زلال سرد . [ 4 ] . ( 12 ) سهل المأخذ كسي كه بتوانند او را زود بميل خود بگردانند - آسان دم او را بدست توان آورد ؛ بعبارت محاوره‌اي و عاميانه « هر چه به او گفته شود زود باور مىكند و زود مىتوانند بر او سوار شوند » . [ 5 ] . ( 12 ) تضريب ميان دو كس نزاع افگندن و بهم زدن ؛ 59 / 3 ح و 105 / 4 ح و 157 / 2 ديده شود . [ 6 ] . ( 13 ) چربك دروغ است مانند ؛ رجوع شود به 42 / 1 ح و 70 / 11 ح . [ 7 ] . ( 15 ) خلّ سبيل من . . . رها كن طريق كسي را كه سست شد مشك او ؛ يعني همراهي با كسي كه محبّت او خلل پذير است و در عهد و پيمان سست است مكن .