ابن المقفع ( مترجم : منشي )

325

كليله و دمنه ( فارسي )

و إنّي لترّاك الضّغينة قد أري * ثراها من المولى فلا أستثيرها مخافة أن يجني علىّ و إنّما * يهيج كبيرات الأمور صغيرها [ 1 ] از نيل و فرات و دجله جوئي زايد * پس موج زند كه پيل را بربايد و گياه تر چون فراهم ميآرند از آن رسنها ميتابند كه پيل آن را نميتواند گسست و [ 2 ] از پاره كردن آن عاجز ميآيد . و در جمله خرد و بزرگ آن را كه رسانند تأويل [ 3 ] بايد طلبيد و گرد رخصت [ 4 ] و دفع گشت إذا ما أتت من صاحب لك زلّة * فكن أنت محتالا لزلّته عذرا [ 5 ] و از تقريب هشت كس حذر واجب است : اوّل آنكه نعمت منعمان را سبك دارد و كفران آن سبك دست دهد . و دوم آنكه بي موجبي در خشم شود . سوم آنكه بعمر دراز مغرور باشد و خود را از رعايت حقوق بي نياز پندارد . چهارم آنكه راه قطعيت [ 6 ] و غدر پيش او گشاده و سهل نمايد . و پنجم آنكه بناى كارهاى خود بر عداوت نهد نه بر راستي و ديانت .

--> [ 1 ] . ( 1 ) و ( 2 ) و إنّي لترّاك . . . حقيقتست كه من ترك كننده‌ام كينه‌اي را كه بينم خاك نمناك آن را ( نشانهء آن را ) از پسر عمّ ، كه بر نميانگيزم آن را ، از بيم آنكه او نيز جنايت نهد بر من ؛ و همانا بر ميانگيزد بزرگهاى كارها را خردهاى آنها . [ 2 ] . ( 4 ) نميتواند گسست و . . . توجّه شود كه يك معني را به دو جملهء بالفاظ مختلف بيهوده تكرار كرده است . [ 3 ] . ( 5 ) تأويل رجوع شود به 164 / 3 ح و 209 / 12 و 243 / 8 و 280 / 1 . [ 4 ] . ( 6 ) رخصت 103 / 9 ح و 107 / 11 و 152 / 4 ديده شود . [ 5 ] . ( 7 ) إذا ما أتت من . . . هر گاه بيايد از ياري كه تراست لغزشي ، تو چاره انديش باش از براى لغزش او عذري . [ 6 ] . ( 10 ) قطيعت قطع كردن رشتهء اتّصال و ارتباط و خدمت و دوستي ؛ ترك كردن و جدائي گزيدن . در شرح تعرّف آمده است ( ج 1 ص 17 و ج 2 ص 92 به ترتيب ) : ايشان را به خود مضاف كرد و گفت : يا عبادي الّذين أسرفوا على أنفسهم ، و نيز گفت : قل لعبادي الّذين آمنوا يقيموا الصّلوة ، و نيز گفت : فبشّر عبادي الّذين يستمعون القول فيتّبعون أحسنه ، و نيز گفت : يا عبادي لا خوف عليكم اليوم و لا أنتم تحزنون ، اگر يك بارش اضافت نكردي ( ظ : بكردي ) قطيعت ( چاپي : قطعيت ) هم روا نبودي ، پس با چندين اضافت قطيعت ( چاپي : قطعيت ) كى روا بود ؟ بنده بمقامي رسد كه او را لذّت فعل حقّ به آنجا رساند ، كه هر چه حقّ با او كند او را به همه رضا باشد ، و خواهي قطيعت گير و خواهي وصال باز بخويشتن باز گردد و خود را گم كند . در مجلس پنجم از مجلس‌هاى وعظ سعدي در قصّهء برصيصاى عابد آمده است ( مواعظ ، چاپ فروغي ، قسمت نثر ، ص 67 ) عجبا كارا ، به ظاهر چندين در خزاين لطف برو گشاده و به باطن تير قطيعت ( چاپي : قطعيت ) در كمان هجر نهاده !