ابن المقفع ( مترجم : منشي )

323

كليله و دمنه ( فارسي )

كه صحّت حال و روشني كار بدان بشناسد ، با آنكه به برائت ساحت [ 1 ] و كمال ديانت خويش ثقتي تمام دارم و متيقّنم كه هر چند احتياط بيشتر فرموده شود مزيّت و رجحان من در اخلاص و مناصحت بر كافّهء حشم و خدم ظاهرتر گردد فأنت لو استعرضت صحبك كلّهم * و جرّبت منهم صاحبا بعد صاحب لما تلق منهم شاهدا مثل شاهدي * و لم ترض منهم غائبا مثل غائبي [ 2 ] من آن ترازوم اخلاص و دوستيّ ترا [ 3 ] * كه هيچ گنج نتابد سر زبانهء من بعشق و مهر [ 4 ] تو آن بحر دور پايانم * كه در نيابد چرخ و هوا كرانهء من شير گفت : وجه تفحّص چيست ؟ گفت : جماعتي را كه اين افترا كرده‌اند حاضر آرند و بإستقصا ازيشان پرسيده شود كه تخصيص من بدين حوالت و فرو گذاشتن كساني كه گوشت خورند و در آن مناقشت روا دارند چه معني داشت ، كه روشن شدن اين باب بي از اين معني ممكن نتواند بود ؛ و اميد آنست كه اگر ملك اين بفرمايد ، و چون خواهند كه بستيهند [ 5 ] بانگي بر زند ، و تأكيدي رود كه هر گاه كه راستي حال باز نمايند جرم ايشان بعفو مقابله كرده آيد ، هر آينه نقاب ظنّ كاذب از چهرهء يقين صادق برداشته شود ، و نزاهت جانب من مقرّر گردد . شير گفت : چگونه عفو را مجال تواند بود در باب كسي كه به قصد در حقّ من و اهل مملكت من معترف گشت ؟ گفت : بقا باد ملك را ، هر عفو كه از كمال استيلا و بسطت و وفور

--> [ 1 ] . ( 1 ) براءت ساحت بيگناهي ، پاكدامني 98 / 10 ح و 324 / 9 و 326 / 11 نيز ديده شود . [ 2 ] . ( 4 ) و ( 5 ) فأنت و لو استعرضت . . . كه تو اگر عرضه كردن خواهي ياران خويش را جملگي را ، و بيازمائي از ايشان ياري را پس از ياري ، نبيني از ايشان حاضري را چون حاضر من ، و نپسندي از ايشان غايبي را مانند غايب من . [ 3 ] . ( 6 ) دوستي ترا در اساس : دوستي را . [ 4 ] . ( 7 ) مهر تو آن در اساس : مهر آن . [ 5 ] . ( 12 ) بستيهند و ستهيدن و ستيزه و لجاج كردن و پا فشاري كردن است . سنائي در حديقه گويد ( چاپ مدرّس رضوي ص 92 و 408 ؛ چاپ بمبئي ص 27 و 199 ) : تو نكوكار باش تا برهي * با قضا و قدر چرا ستهي دست از وى بدار تا برهي * خيره در كار خويش ميستهي و در سند باد نامه آمده است ( ص 290 ) : پاره‌اي ديگر بداد ، هم بسنده نميكرد و لجاج و ستيهيدن گرفت كه زيادت خواهم .