ابن المقفع ( مترجم : منشي )
311
كليله و دمنه ( فارسي )
از من در آنچه مردود عقل است موافقت مطلبيد ، كه صحبت من با شما سبب و بال نيست ، امّا موافقت در اعمال ناستوده موجب عذاب گردد ؛ چه دل و دست آلت گناهست ، يكي مركز فكرت ناشايست و ديگر منبع كردار ناپسنديده ؛ و اگر موضعي را در نيكي و بدي اين اثر تواند بود هر كه در مسجد كسي را بكشتي بزه كار [ 1 ] نبودي ، و آنكه در مصاف يك تن را زنده گذارد بزهكار شدي . و من نيز در صحبت شماام و بدل از شما گريزان . ياران او را معذور داشتند و قدم او بر بساط ورع [ 2 ] و صلاح هر چه ثابتتر شد و ذكر آن در آفاق ساير گشت و بمدّت و مجاهدت در تقوي و ديانت منزلتي يافت كه مطمح [ 3 ] هيچ همّت بدان نتواند رسيد . و در آن حوالي مرغزاري بود كه ماه رنگ آميز از جمال صحن او نقش بندي آموختي و زهرهء مشك بيز از نسيم اوج [ 4 ] او استمداد گرفتي نموده تيره و منسوخ با هوا و فضاش * صفاى چرخ اثير [ 5 ] و صفات باغ ارم
--> [ 1 ] . ( 4 ) بزهكار گناهكار . هى در بزه غير ملفوظ است مثل مزه ؛ و زى در بزه گاهي ژي نوشته شده است ، چنان كه در ترجمه و قصّههاى قرآن نسخهء تربت جام ؛ در نوروزنامه إثم را بزه ترجمه كرده آنجا كه در وصف شراب گويد ( ص 61 ) : مردمان را منفعت بسيارست در وى و ليكن بزهء او از نفع بيشترست ، خردمند بايد كه چنان خورد كه مزهء او بيشتر از بزه بود تا برو و بال نگردد . در ترجمه و قصّههاى قرآن در ترجمهء آيهء 37 سورهء احزاب ( 33 ) تنگي و بژهاي ، و در ترجمهء آيهء 17 سورهء فتح ( 48 ) تنگيي و بزهاي ، در قبال حرج عربي آورده شده است . نيز 220 / 3 ح ديده شود . [ 2 ] . ( 6 ) ورع پرهيزگاران شدن ( زوزني ) ، پارسائي ( از زمخشري ) ، پرهيزگاري ( قرشي ) . [ 3 ] . ( 7 ) مطمح از طموح ، بر نگرستن ، بلند نگريستن ، به بالا نگاه كردن ؛ بمعني نظر گاه و منظور بلند و دور . در گلستان آمده است ( باب پنجم حكايت چهارم ) : يكي را دل از دست رفته بود و ترك جان كرده ، و مطمح نظرش جائي خطرناك و مظنّهء هلاك ، نه لقمهاي كه مصوّر شدي كه بكام آيد ، الخ . [ 4 ] . ( 10 ) اوج بلندي در هوا ، و اينجا هواى بالاى مرغزار . رجوع شود به 161 / 1 ح و 188 / 3 ح و 193 / 4 . [ 5 ] . ( 11 ) اثير از زبان يوناني گرفته شده است و در زبان شعرا بمعني طبقهاي از آسمان كه آتشي و روشن است به كار ميرود ، و اين تعبير عوامانه ايست از آنچه در اصطلاح فلاسفه متداول بوده است . در شاهنامه در پادشاهي خسرو پرويز راجع به عقايد و اعمال هندوان گفته شده است ( چاپ بروخيم ص 2760 ) : هر آن كس كه آتش همي بر فروخت * شد اندر ميان خويشتن را بسوخت يكي از آتشي داند اندر هوا * بفرمان يزدان فرمان روا