ابن المقفع ( مترجم : منشي )
293
كليله و دمنه ( فارسي )
در آن شروع نشايد پيوست . و نيز صورت نبندد كه خصم موجبات وحشت فرو گذارد ، و از ترصّد فرصت در مكافات آن إعراض نمايد ؛ و بسيار دشمنانند كه بقوّت و زور بريشان دست نتوان يافت و بحيلت و مكر در قبضهء قدرت و چنگال نقمت [ 1 ] توان كشيد ، چنان كه پيل وحشي [ 2 ] بمؤانست پيل اهلي در دام افتد . و من به هيچ وقت و در هيچ حال از انتقام ملك ايمن نتوانم بود ، روزي در خدمت او بر من سالي گذرد ، چه ضعف و حيرت من ظاهر است و شكوه و مهابت او غالب شيطان سنان آب دارت را * نا داده شهاب كوب شيطاني باران كمان كامگارت را * نادوخته روزگار باراني [ 3 ]
--> كه در آن جهاز را بمعني چيزي كه بر سر آن قمار كنند ، و مجاهز را ظاهرا بمعني قمار باز به كار برده است ( حاشيهاي كه اقبال آشتياني بر آن صفحه نوشته است بي سند و بي اعتبار است ) . در كتب لغت عربي مجاهز به هيچ معني يافت نشد ، الا در مغرب مطرّزي ( چاپ حيدر آباد ، ج 1 ص 101 ) كه گويد مجاهز در اصطلاح عامّه بازرگان مالدار است ، و گويا مراد ايشان مجهّز باشد ، يعني كسي كه مال التّجارهء فاخر به تجّار ديگر ميدهد و روانهء سفر مىكند ، يا خود او با آن مال سفر مىكند ، و كلمه به مجاهز تحريف شده باشد . شايد مجاهز در شعر خاقاني ( چاپ سجّادي ص 9 ) كه گويد : دمش خزينه گشاى مجاهز أرواح . . . بدين معني اخير به كار رفته باشد . در اين عبارت كليله و دمنه هم شايد مجاهز بمعني آن كس باشد كه در قمار ضمانت مقامر را مىكند [ 1 ] . ( 3 ) نقمت اصل معني خشم گرفتن و عتاب كردن بر كسي و ناپسند داشتن كاري از كسي است ، و در مرحلهء ثاني كينهور شدن نسبت بكسي و كينه كشيدن ازو ، انتقام گرفتن ( از زوزني و بيهقي و زمخشري و قرشي ) . [ 2 ] . ( 4 ) پيل وحشي در اساس فقط : پيل وحشي را ؛ اگر فعل در اين جمله فعل مجهول ميبود و پيل نايب فاعل ، امكان ميداشت كه بر شيوهء انشاى آن عصر « پيل وحشي را » مجاز شمرده شود . [ 3 ] . ( 8 ) باراني جبّه و جامهاي كه بر روى جامهها براى دفع تأثير باران پوشند ، و بعربي ممطرة گويند ، و كرباس يا قماش پشمي يا ابريشمي براى اين جامه به كار ميبرده و ظاهرا آن را موم ميزدهاند . عنصري گويد ( ديوان ، چاپ ابو القاسم خوانساري ق 22 رو ، و چاپ قريب 1341 ص 69 ) : چه ز كاغذ كنند باراني * چه بر زخم او برند سپر و بيهقي گويد ( تاريخ ، چاپ فيّاض ص 134 ) : يك گرمگاه اين غلامان و مقدّمان محمودي متنكّر با بارانيهاى كرباسين و دستارها در سر گرفته پياده نزديك امير مسعود آمدند . و ناصر خسرو گويد ( ديوان ص 413 ) : باراني تنت اگر گليم آيد * مر جان ترا تنست باراني و سنائي گويد ( چاپ دوّم مدرّس رضوي ص 672 ) :