ابن المقفع ( مترجم : منشي )
263
كليله و دمنه ( فارسي )
رويدك حتّى تنظري عمّ تنجلي * عماية هذا العارض المتألّق [ 1 ] و اين سخن راست بر مزاج حديث آن پارسا مرد است كه شهد و روغن بر روى و موى خويش فرو ريخت . زاهد پرسيد كه : چگونه است ؟ گفت : [ پارسا مرد و كوزهء شهد و روغن ] پارسا مردي بود و در جوار او بازرگاني بود كه شهد و روغن فروختي ، و هر روز بامداد قدري از بضاعت خويش براى قوت او بفرستادي ؛ چيزي از آن به كار بردي و باقي در سبوئي ميكردي و در طرفي از خانه ميآويخت . بآهستگي سبوى پر شد . يك روزي در آن مينگريست ، انديشيد كه : اگر اين شهد و روغن بده درم بتوانم فروخت ، از آن پنج سر گوسپند خرم ، هر ماهي پنج بزايند و از نتايج ايشان رمها سازم و مرا بدان استظهاري [ 2 ] تمام باشد ؛ اسباب خويش ساخته گردانم و زني از خاندان بخواهم ؛ لا شكّ پسري آيد ، نام نيكوش نهم و علم و ادب در آموزم ؛ چون يال بر كشد اگر تمرّدي نمايد بدين عصا ادب فرمايم . اين فكرت چنان قوي شد و اين انديشه چنان مستولي گشت كه ناگاه عصا بر گرفت و از سر غفلت بر سبوى زد ، در حال بشكست و شهد و روغن تمام به روى او فرو دويد . و اين مثل بدان آوردم تا بداني كه افتتاح سخن بي اتقان [ 3 ] تمام و يقين صادق از عيبي خالي نماند و خاتمت آن بندامت كشد . زاهد بدين اشارت حالي [ 4 ] انتباهي يافت ، و بيش ذكر آن بر زبان نراند ، تا مدّت حمل سپري شد . الحقّ پسري زيبا صورت مقبول طلعت آمد . شاديها كردند و نذرها بوفا رسانيد . چون مدّت ملامت زن بگذشت خواست كه
--> [ 1 ] . ( 1 ) رويدك حتّى . . . باش اى نفس تا بنگري كه از چه روشن مىشود تاريكي اين ابري كه برق آن درخشنده است . مراد از ابر لشكر است و ، از ظلمت انبوهي آن و ، از برق درخشنده شمشيرهاى تابان . [ 2 ] . ( 8 ) استظهار 26 / 8 ح و 105 / 2 ح و 173 / 5 و 240 / 1 ح ديده شود . [ 3 ] . ( 14 ) اتقان محكم كاري و بنحو مسلّم دانستن . نيز 41 / 17 ح ديده شود . [ 4 ] . ( 15 ) حالي بنقد و در آن حال . اصلا ملخّص حاليا ، و آن مخفّف حاليّا ، و منسوب است به حال ، پس ياء آن ياء معروف است ، و در شعر حافظ هم در قافيهء ياى معروف آمده است ( غزل 462 چاپ قزويني ) : چون نيست نقش دوران در هيچ حال ثابت * حافظ مكن شكايت تا مىخوريم حالي نيز 60 / 12 ح ، 75 / 3 ح ، 172 / 8 ديده شود .