ابن المقفع ( مترجم : منشي )

249

كليله و دمنه ( فارسي )

مسرّت من معلوم ، اگر تكلّف در توقّف داري بصحبت و محرميّت لايق‌تر افتد . و معوّل [ 1 ] در اين معاني بر معاينهء ضماير و مناجات [ 2 ] عقايد تواند بود . و آنچه من ميشناسم از خلوص اعتقاد تو وراى آنست كه بمؤونت محتاج گردي و در نيكو داشت من تنوّق [ 3 ] لازم شمري . دل فارغ دار و خطرات [ 4 ] بي وجه بر خاطر مگذار . باخه پاره‌اي برفت ، باز ديگر بار بيستاد و همان فكرت اوّل تازه گردانيد . بدگماني بوزنه زيادت گشت و با خود گفت : چون در دل كسي از دوست او شبهتي افتاد بايد كه زود در پناه حزم گريزد و اطراف فراهم گيرد ، و برفق و مدارا خويشتن نگاه ميدارد ؛ اگر آن گمان يقين گردد از بدسگالي و مكيدت او بسلامت ماند ، و اگر ظنّ خطا كند از مراعات جانب احتياط و تيقّظ عيبي نيايد و در آن مضرّتي و از آن منقصتي و از آن منقصتي صورت نبندد . و دل را براى انقلاب او قلب نام كرده‌اند ، و نتوان دانست كه هر ساعت ميل او بخير و شرّ چگونه اتّفاق افتد . آنگه او را گفت كه : موجب چيست كه هر لحظت در ميدان فكرت ميتازي و در درياى حيرت غوطي [ 5 ] ميخوري ؟ گفت : همچنين است . ناتواني زن و پريشاني حال مرا متفكّر ميگرداند . بوزنه گفت : از وجه مخالصت مرا از اين دل نگراني اعلام دادي . اكنون ببايد نگريست كه كدام علّت است و طريق معالجت آن چيست ، كه وجه تداوي پيش راى تو متعذّر ننمايد . باخه گفت : طبيبان بداروئي اشارت كرده‌اند كه دست بدان نميرسد . پرسيد كه : آخر كدام است ؟ گفت : دل بوزنه . در ميان آب دودي بسر او بر آمد و چشمهاش تاريك شد ، و با خود گفت : شره نفس و قوّت حرص مرا در اين ورطه افگند ، و غلبهء شهوت و استيلاى نهمت مرا در اين گرداب ژرف كشيد . و من اوّل كس نيستم كه بدين ابواب فريفته شده‌ست و سخن منافقان را

--> [ 1 ] . ( 1 ) معوّل ( از تعويل ، از ع و ل ) آنچه بر آن اعتماد كنند و تكيه بر آن كنند . [ 2 ] . ( 2 ) مناجات ( از ن ج و ) راز گفتن و نجوى كردن با كسي . مراد پي بردن به عقايد پنهاني يكديگر است . [ 3 ] . ( 3 ) تنوّق 15 / 6 ح و 33 / 13 ديده شود . [ 4 ] . ( 4 ) خطرات ( جمع خطرة ) آنچه بدل بگذرد و بخاطر خطور كند . [ 5 ] . ( 13 ) غوط ( در عربي : غوط ) 87 / 13 ح و 103 / 13 ديده شود .