ابن المقفع ( مترجم : منشي )
243
كليله و دمنه ( فارسي )
با بوزنهاي قريني گرم آغاز نهادهست و ، دل و جان بر صحبت او وقف كرده و ، مودّت او از وصلت [ 1 ] تو عوض ميشمرد ، و آتش فراق ترا به آب وصال او تسكيني ميدهد . غم خوردن سود ندارد ، تدبيري انديش كه متضمّن فراغ باشد . پس هر دو رايها در هم بستند ، هيچ حيلت و تدبير ايشان را واجبتر از هلاك بوزنه نبود . و او خود را بإشارت خواهر خوانده بيمار ساخت و جفت را استدعا كرد و از ناتواني اعلام داد . باخه از بوزنه دستوري [ 2 ] خواست كه به خانه رود و عهد ملاقات با اهل و فرزندان تازه گرداند . چون آنجا رسيد زن را بيمار ديد . گرد دل جوئي و تلطّف بر آمد و از هر نوع چاپلوسي و تودّد در گرفت ، البتّه التفاتي ننمود و به هيچ تأويل [ 3 ] لب نگشاد . از خواهر خوانده و تيمار دار [ 4 ] پرسيد كه : موجب آزار و سخن ناگفتن چيست ؟ گفت : بيماري كه از دارو نوميد باشد و از علاج مأيوس از دل چگونه رخصت حديث كردن يابد ؟ چون اين باب بشنود جزعها كرد و رنجور و پر غم شد و گفت : اين چه داروست كه در اين ديار نميتوان يافت و بجهد و حيلت بر آن قادر نميتوان شد ؟ زودتر بگويد تا در طلب آن بپويم و دور و نزديك بجويم ، و اگر جان و دل بذل بايد كرد دريغ ندارم . جواب داد كه : اين نوع درد رحم ، معالجت آن بابت زنان باشد ، و آن را هيچ دارو نميتوان شناخت مگر دل بوزنه . باخه [ 5 ] گفت : آن كجا بدست آيد ؟ جواب داد كه : همچنين است ، و ترا بدين خوانديم تا از ديدار باز پسين محروم نماني ، و الّا اين بيچاره را نه اميد خفّت [ 6 ] باقي است و نه راحت صحّت منتظر . باخه از حدّ گذشته رنجور و متلهّف [ 7 ] شد و غمناك و متأسّف گشت ، و هر چند وجه تدارك انديشيد مخلصي نديد . طمع در دوست خود بست و با خود گفت : اگر غدر كنم و چندان سوابق
--> [ 1 ] . ( 2 ) وصلت كسي پيوستن بكسي ، و با او پيوند و پيوستگي داشتن . در فارسي امروز وصلت تلفّظ مىشود و فقط معناى نزديكي سببي و ازدواجي آن متداول مانده است . [ 2 ] . ( 6 ) دستوري اذن و اجازه . [ 3 ] . ( 8 ) تأويل 164 / 3 ح و 209 / 12 ديده شود . [ 4 ] . ( 8 ) تيمار دار مواظب و پرستار . در اساس بي نقطه است و بيمار دار نيز توان خواند . [ 5 ] . ( 14 ) باخه اينجا در اساس « سنگ پشت » نوشته است ؛ گمان ميرود كه كاتب ترجمهء باخه را در ذهن آورده و همان را نوشته باشد . [ 6 ] . ( 16 ) خفّت يعني سبك شدن درد . در اساس : جفت . [ 7 ] . ( 17 ) متلهّف ( از تلهّف ، مادّهء ل ه ف ) اندوهگين ؛ كسي كه دريغ مىخورد و ابراز اندوه مىكند .