ابن المقفع ( مترجم : منشي )

230

كليله و دمنه ( فارسي )

آنت بي همّت شگرفي [ 1 ] كو برون نايد ز جان * وانت بي دولت سواري كو فرو نايد ز تن و بسمع ملك رسيده است كه ماري به خدمت غوكي [ 2 ] راضي گشت چون صلاح حال و فراغ وقت در آن ديد ؟ ملك پرسيد كه : چگونه ؟ گفت : [ مار پير و ملك غوكان ] آورده‌اند كه پيري در ماري اثر كرد و ضعف شامل به دو راه يافت چنان كه از شكار بازماند ، و در كار خويش متحيّر گشت ، كه نه بي قوت زندگاني صورت ميبست و نه بي قوّت شكار كردن ممكن ميشد . انديشيد كه جواني را باز نتوان آورد و كاشكي پيري پايدارستي [ 3 ] فليت الشّيب إذ وافى و فى لي * و لم يرحل لتوديعي المطايا [ 4 ] و از زمانه وفا طمع داشتن و بكرم عهد فلك اميدوار بودن هوسي است كه هيچ خردمند خاطر بدان مشغول نگرداند ، چه در آب خشكي جستن و از آتش سردي طلبيدن سودائي است كه آن نتيجهء صفراهاى محترق باشد

--> [ 1 ] . ( 1 ) شگرف بر حسب فرهنگ اسدي ( چاپ عبّاس اقبال ص 245 و چاپ دبير سياقي ص 85 ) در مورد مردم « با حشمت » را گويند ، و نيز قوي و سطبر . شعري نيز از كسائي شاهد آورده است : از اين زمانهء جافيّ و گردش شب و روز * شگرف گشت صبور و صبور گشت شگرف گويا ارتباطي بين شگرف و شگفت از حيث اشتقاق باشد ؛ ولي قول معتبري در اين باب نديده‌ام ، و از اين شعر كسائي و آن شعر سنائي كه در متن آمده است معاني با حشمت و سطبر و قوي آشكارا مستفاد نميشود . در شاهنامه هم چهار بار اين لفظ به كار رفته و معاني زيبا و سخت و درشت و شگفت آور و سهمناك همه ممكنست جابجا از آن استنباط شود : در پادشاهي منوچهر ( ب 68 ) در صفت زال نوزاد گويد : همه موى اندام او همچو برف * و ليكن برخ سرخ بود و شگرف و در پادشاهي كيخسرو ( داستان كاموس كشاني ب 835 ) گويد : همه كارهاى شگرف آورد * چو خشم آورد باد و برف آورد و در پادشاهي گشتاسپ ( ب 1809 و 1871 به ترتيب ) گويد : به بالاى يك نيزه برف آيدت * برخ روزگار شگرف آيدت بباريد بر كوه تاريك برف * زمين شد پر از برف و بادي شگرف [ 2 ] . ( 2 ) غوك 118 / 17 و 18 ح ديده شود . [ 3 ] . ( 6 ) پايدارستي پايدار ميبود ؛ در مورد تمنّي و ترجّي همان صيغه به كار رفته است كه در صيغهء شرطيّه . [ 4 ] . ( 7 ) فليت الشّيب . . . اى كاش كه پيري اكنون كه رسيده است وفا ميكرد با من و پالان نمينهاد و بر شتران سواري از براى وداع كردن من . در اساس : « إذ وافى و ولّى » ، و « لتوديع » .