ابن المقفع ( مترجم : منشي )
217
كليله و دمنه ( فارسي )
درودگر ميماني [ 1 ] كه بگفت زن نابكار فريفته گشت . ملك پرسيد : چگونه ؟ گفت : [ درودگر و زن او و دوستگان زن ] به شهر سرنديب درودگري زني داشت بوعده روبه بازي بعشوه [ 2 ] شير شكاري روئي چون تهمت اسلام در دل كافران و زلفي چون خيال شك در ضمير مؤمن و أصداغ تجول على خدود * كما جاد الشّفيق ضحى سماء كأنّ بها عقارب راقصات * من الورد الجنيّ لها وطاء [ 3 ] و الحق به دو نيك شيفته و مفتون بودي و ساعتي از ديدار او نشكيفتي . و همسايهاي را به دو
--> [ بقيّهء ح ص قبل ] خاقاني بجاى طرفه اشاره به طرّار بغداد مىكند ( ديوان ، چاپ سجّادي ص 453 ) : بغداد جانها روى او طرّار دلها موى او * دل دل كنان در كوى او چون خود فراوان ديدهام باشد به بغداد اندرون طرّار پنهان از فسون * در زلف طرّارش كنون بغداد پنهان ديدهام معني لغوي طرفه ( جمع آن طرف ) و طريفه ( جمع آن طرايف ) هر چيز نو و بديع و نادر و خوش ( و حتّى در مورد ميوه بمعني نوبر ) بوده است ، و نيز بمعني شخص زيبا و امر غريب و حكايت يا گفتهء نادره به كار رفته است . عنصري گويد ( ديوان ، چاپ دوم قريب ، ص 93 ) : طرفه باشد مشك پيوسته به آتش سال و ماه * و اتشي كو مشك را هرگز نسوزد طرفهتر و معزّي راست ( ديوان ، ص 248 ) : مبارك آمد بازي بديع طرفه شكار * از آشيانهء شرع محمّد مختار و قاضي مجد الدّين نسوي گويد ( لباب الألباب چاپ طهران ص 203 ) : چو شعر من نبود دلبري بشيريني * چو نظم من نبود طرفهاي به زيبائي طرفهء يمن و طرفهء چيني و تحفهء بغداد و شهرهء رى و امثال اين اشخاص يا اشيائي كه مورد تمثّل بودهاند نيز در شعر و نثر فارسي و عربي ديده مىشود . تاج العروس ج 6 ص 180 ، و ذيل قواميس عرب از دزي در مادّهء ط ر ف ، و كتاب الموشّى چاپ برونو ، ص 78 ، و درّهء الغوّاص چاپ ترنبك ص 55 ، و برهان قاطع ، و فرهنگ شعوري ، و بهار عجم . و فولّرس ، و مجلّهء مهر سال اوّل ، ص 136 تا 138 ، و 228 تا 233 ، و امثال و حكم دهخدا ، ص 1068 ديده شود ؛ نيز به مثنوي مولوي چاپ نيكلسن ، دفتر پنجم ، ابيات 2678 ، 2773 ، 3764 رجوع شود . [ 1 ] . ( 1 ) ميماني چنين است در اساس بجاى ميمانيد ، يا مانيد ، كه در نسخ ديگر آمده است . [ 2 ] . ( 3 ) بعشوه چنين است در چلبي و بايسنغري ؛ در اساس و نسخ ديگر ، و نيز در ديوان ابو الفرج روني چاپي : بعشق . [ 3 ] . ( 5 ) و أصداغ تجول . . . و زلفاني كه جولان مىكند بر رخسارها ، ( رخسارهائي ) چنان كه ببارد بر شقايق در چاشتگاه ( ابر ) آسمان ؛ گوئي بر آن ( رخسارها ) كژدمانياند پاى كوبنده كه از گل تازه چيده شده براى ايشان فرشي گستردهاند .