ابن المقفع ( مترجم : منشي )

211

كليله و دمنه ( فارسي )

اين فصول عقل بر دل او إملا كرد و اين مثل در گوش او خواند : المكثار كحاطب اللّيل [ 1 ] . ساعتي طپيد و خويشتن را از اين نوع ملامتي كرد و بپريد . اين بود مقدّمات دشمنايگي ميان ما و بوم كه تقرير افتاد . ملك گفت : معلوم گشت و شناختن آن بر فوايد بسيار مشتمل است . سخن اين كار افتتاح كن كه پيش داريم و تدبيري انديش كه فراغ خاطر و نجات لشكر را متضمّن تواند بود . گفت : در معني ترك جنگ و كراهيت خراج و تحرّز از جلا آنچه فراز آمده‌ست باز نموده آمد . لكن اميد ميدارم كه بنوعي از حيلت ما را فرجي باشد ، كه بسيار كسان به إصابت راى بر كارها [ 2 ] پيروز آمدند كه بقوّت و مكابره در امثال آن نتوان رسيد ، چنان كه طايفه‌اي بمكر گوسپند از دست زاهد بيرون كردند . ملك پرسيد : چگونه ؟ گفت : [ زاهدى كه گوسپندى خريده بود ] زاهدي از جهت قربان گوسپندي خريد . در راه طايفه‌اي طرّاران بديدند ، طمع در بستند و با يكديگر قرار دادند كه او را بفريبند و گوسپند بستانند . پس يك تن بپيش او در آمد و گفت : اى شيخ ، اين سگ كجا ميبري ؟ ديگري گفت : شيخ عزيمت شكار ميدارد كه سگ در دست گرفته است . سوم به دو پيوست و گفت : اين مرد در كسوت اهل صلاح است ، امّا زاهد نمينمايد ، كه زاهدان با سگ بازي نكنند و دست و جامهء خود را از آسيب [ 3 ] او صيانت واجب بينند . از اين نسق هر چيز ميگفتند تا شكّي در دل زاهد افتاد و خود را در آن متّهم گردانيد و گفت كه : شايد بود كه فروشندهء اين جادو [ 4 ] بوده‌ست و چشم بندي كرده . در جمله گوسپند را بگذاشت و برفت و آن جماعت بگرفتند و ببرد . و اين مثل بدان آوردم تا مقرّر گردد كه بحيلت و مكر ما را قدم در كار ميبايد نهاد ، وانگاه خود نصرت هراينه روى نمايد . و چنان صواب ميبينم كه ملك در ملا بر من خشمي كند و بفرمايد تا مرا بزنند و به خون بيالايند و در زير درخت بيفگنند ، و ملك با تمامي لشكر برود و بفلان موضع مقام فرمايد و منتظر آمدن من باشد ، تا من از مكر و حيلت

--> [ 1 ] . ( 1 ) المكثار . . . بسيار گوى چون گرد آورندهء هيزم است بشب ( كه تميز خوب از بد ندهد و خطر را نبيند ) . [ 2 ] . ( 8 ) بر كارها يعني بر كارهائي . [ 3 ] . ( 14 ) آسيب مماسّه و برخورد . رجوع شود به 79 / 1 ح ، 88 / 8 و 150 / 6 ح . [ 4 ] . ( 16 ) جادو جادوگر . رجوع شود نيز به 77 / 8 ح .