ابن المقفع ( مترجم : منشي )

177

كليله و دمنه ( فارسي )

يطوي الحريص الأرض في طلب الغنى * و يرى الجبان هلاكه في حربه الرّزق مقسوم فلا ترحل له * و الموت محتوم فلا تحفل به [ 1 ] و بحقيقت درد آن همه زخمها همهء مالهاى دنيا بر من مبغّض [ 2 ] گردانيد ، و رنج نفس و ضعف دل من بدرجتي رسيد كه اگر حمل آن بر پشت چرخ نهند چون كوه بيارامد ، و گر سوز آن در كوه افتد چون چرخ بگردد أذاقني زمني بلوى شرقت بها * لو ذاقها لبكى ما عاش و انتحبا [ 3 ] و در جمله مرا مقرّر شد كه مقدّمهء همهء بلاها و پيش آهنگ همه آفتها طمع است ، و كلّي [ 4 ] رنج و تبعت اهل عالم بدان بي نهايت است ، كه حرص ايشان را عنان گرفته ميگرداند ، چنان كه اشتر [ 5 ] ماده را كودك خرد بهر جانب ميكشد . و انواع هول [ 6 ] و خطر و مؤونت حضر و مشقّت سفر براى دانگانه [ 7 ] بر حريص آسان‌تر كه دست دراز كردن براى قبض مال بر سخي . و

--> [ 1 ] . ( 1 ) يطوي الحريص . . . در مينوردد حريص زمين را در جستجوى توانگري و بينيازي ، و مرد بد دل هلاك خويش را در جنگ كردن خويش ميبيند ؛ روزي را بخش كرده‌اند ، سفر مكن از براى آن ؛ و مرگ آمدني و واجب است ، از آن باك مدار . در اساس : في طلب العلى . [ 2 ] . ( 3 ) مبغّض مورد بغض و كينه و نفرت ؛ دشمن داشته شده . در نسخهء أساس و كلّيهء نسخ ديگر : منغّص . بمتابعت از متن عربي و چاپ وكيل الرّعايا اصلاح شد . [ 3 ] . ( 6 ) أذاقني زمني . . . به من چشانيد روزگار من بلائي كه بدان گلوگير شدم ( در گلوى من ماند ) ، اگر ميچشيد ( روزگار ) آن را همانا ميگريست تا زنده بود ، و ناله و زاري ميكرد ببانگ بلند . [ 4 ] . ( 8 ) كلّي تمامي ، همگي ، جملگي ، كلّيّهء . [ 5 ] . ( 9 ) اشتر در نسخهء اساس : استر . « ماده » در نسخهء نافذ پاشا نيز هست . [ 6 ] . ( 9 ) هول رجوع شود به ص 128 ح بر س 6 . [ 7 ] . ( 10 ) دانگانه بفتح نون اوّل يا به سكون آن ( دانگانه يا دانگانه ) مال و متاعي قليل و خوراكي اندك . انوري گويد ( ديوان چاپ مدرّس رضوي ج 1 ص 173 ) : اى در جوال عشوه علي وار ناشده * از حرص دانگانه بگفتار روزگار و كمال اسماعيل گويد ( ديوان نسخهء خطّي اينجانب ق 142 پ ) : گرچه مرا هست بخروار فضل * نيست ز دانگانه مرا يك تسو و در مثنوي مولوي آمده است ( چاپ نيكلسن دفتر 3 ب 1004 ) : اژدهائي چون ستون خانه‌اي * ميكشيدش از پى دانگانه‌اي